جامعه‌شناسی شرقی Oriental Sociology

                                  بررسی مسائل اجتماعی ایران و مسائل جامعه‌شناسی

                                      وبسایت حسین شیران - دکترای جامعه‌شناسی

جامعه شناسی شرقی

بخش هشتم: رابطه شناسی در جامعه شناسی - 2

حسین شیران

 

     به واقع امر (من نیز همچون هر کس دیگری) براستی که نمی دانم واپسین دیدگاهی که در این خصوص (یا هر خصوص دیگری) خواهم داشت چه سان خواهد بود و واپسین کلامی که از آن دیدگاه خواهم نوشت چه چیز خواهد بود! و نیز براستی که نمی دانم آنچه در این باره (و یا هر باره ی دیگری) گفته ام و یا می گویم آیا بطور قطع مرا (و یا هر آنکه همراه من است را) به آن نقطه که حالا تصورش را می کنم و تصویرش را می کشم راهنمون خواهد شد یا نه! ...
 

     اما حقیقت اینست در حد سواد و سطح فکری که هم اکنون دارم و از پهنا و بلندای پنجره ای که حال حاضر از آن به موضوع می نگرم از سه عنصر اصلی و اساسی موجود در امر جامعه، نه «انسان» و نه «ساختار» بلکه بطور مشخص عنصر «رابطه» را از تاب و توان لازم برای حل و فصل مسائل خرد و کلان جامعه شناسی برخوردار می بینم و خود از این جهت است که می گویم اگر قرار باشد یک چیز و فقط یک چیز در «کانون مباحث جامعه شناسی» قرار بگیرد آن یک چیز باید و یا بهتر است که عنصر «رابطه» باشد تا عنصر «انسان» و یا «ساختار» و یا هر چیز دیگری!
 

     البته روشن است که این بیان در وهله ی اول در بهترین حالت خود تنها یک عقیده و نظر است و عقاید دیگر بخصوص آنها که قائل به محوریت انسان یا ساختار و یا هر دو یا هیچکدام هستند البته از این حق برخوردارند که به مجادله برخیزند و قاطعانه بپرسند که چرا، چگونه و از چه بابت است که چنین چیزی مطرح می شود؟ مگر عنصر «رابطه» چیست و در قیاس با عناصر انسان و ساختار و یا هر عنصر دیگری از چه ویژگی خاصی برخوردار است که آن را شایسته ی چنین جایگاه شامخی می سازد؟ ...
 

     ما در بخش پیش تا حدی در خصوص ارزش و اهمیت و ضرورت عنصر «رابطه» در تکوین و تداوم و تکامل «امر جامعه» صحبت کردیم، به هر حال این خود می تواند دستکم بخشی از پاسخ پرسش فوق را در برداشته باشد. در بخش دیگرش اینجا ما سعی می کنیم به بحث پیرامون ارزش و اهمیت و ضرورت این عنصر در «علم جامعه شناسی» بپردازیم به این امید که بتوانیم در قیاس با دو رقیب اصلی دیگر یعنی انسان و ساختار، وجه ممتاز و متمایز آن را برای قرار گرفتن در کانون مباحث جامعه شناسی مشخص سازیم.
 

     به هر حال صرفنظر از پرسش فوق، در این تردیدی نیست که اگر این عنصر واقعا از شایستگی لازم برای تصاحب چنین جایگاهی برخوردار بوده باشد در راه دور و درازی که پیش رو دارد باید از پیچ و خم های زیادی بگذرد تا به سر منزل مقصود برسد؛ پیچ و خم هایی که در رأس هر کدامشان سال های سال بلکه قرن هاست پرسش های قدر قلدری جاخوش کرده اند و در همه حال بی هیچ ملاحظه ای بی رحمانه راه را برای عبور هر رهرویی سخت و نفس گیر می سازند! ...
 

     و لابد این را رهروی پابرهنه ی ما که بسی دیرتر از دیگران به راه افتاده است خوب می داند که برای رسیدن به آنجا که در نظر دارد یک به یک باید از پس این پرسش ها برآید و راه خود را به پیش باز کند و گرنه چه دلیلی دارد در این شب تاری که از هر گوشه صدایی به گوش می رسد و برخی از آنها حتی خبر از مرگ موضوع می دهند چنین پیاده به راه افتد و با اشتیاقی وافر رنج راهی دور و دراز را به جان بخرد، بخصوص اگر که بداند به فرجام کار جز آنکه به هر ترتیب به جمع مدعیان ناتوان یک ناتوان دیگر هم بیفزاید هیچ فایده ی دیگری عاید این علم و عالمانش نخواهد کرد! ...
 

     کم و بیش همه می دانیم که جامعه شناسی در این صد و هفتاد هشتاد سالی که از عمر نه چندان بابرکتش می گذرد با مشکلات درونی و بیرونی بسیاری مواجه بوده است و در این مدت جامعه شناسان- از آن متقدمان بگیرید تا این متاخران، هر یک بنوعی فراخور مسائل عصر خویش خواه ناخواه در چالش های خرد و کلانی فرو رفته و با چالشگران قدر قدرتی سر و کله زده اند تا که این کاروان همواره به پا باشد و منزل به منزل به راه پر فراز و نشیب خویش در تاریخ ادامه دهد!
 

     بطور واقع آنگاه که «جامعه شناسی» در نیمه ی اول قرن نوزده در خانواده ی پراولاد علم چشم به جهان گشود در آغاز همچون «نوزادی ناخوانده» با او رفتار شد و چندی به نحو اشد مورد بی مهری اهالی آن خانه و خانواده بخصوص برادر بزرگترش «روانشناسی» واقع شد که خیلی زود منکر اصالت او گشت و علنا علم بودن آنرا به زیر سوال برد! ... امروزه روز هم که می دانید هنوز دوصدسال از عمر این علم نگذشته زمزمه ی مرگ آن از گوشه و کنار به گوش می رسد! ... اگر که انکار موجودیت جامعه شناسی بعنوان یک علم را «بزرگترین مشکل تاریخ جامعه شناسی» بخوانیم که به هر ترتیب تحملش به گرده ی قدرتمند جامعه شناسان متقدم افتاد، این زمزمه ی جوانمرگ شدن جامعه شناسی را هم باید «بزرگترین درد تاریخ جامعه شناسی» بدانیم که حالیا چون خوره بر جان جامعه شناسان معاصر افتاده است!
 

     با اینحال به باور من نه آن و نه این هیچ یک مشکل واقعی این علم نبوده و نیستند؛ اگر چه هر دو، نظر به برخی از مسائل موجود در متن این علم بیان شده اند و یا می شوند اما از این جهت که بن مایه ی شان بیشتر آمیخته با احساس است تا تعقل و تفکر، بطور مسلم در برابر سیر هر چند بطئی این علم کاری از پیش نبرده و باز نخواهند برد و دقیقاً همانگونه که «منکران علم بودن»ِ جامعه شناسی امروز از سر راهش کنار رفته اند فردا «منکران زنده بودن»ِ آن هم خود با مشاهده ی سیر جهنده ی این علم کنار خواهند رفت!
 

     به باور من اکنون جامعه شناسی بطور عمده با دو مسئله ی مهم و اساسی مرتبط بهم روبروست: یکی «عدم یکپارچگی درونی» و دیگری «عدم کاربست بیرونی»؛ در ارتباط با مسئله ی اول می توان گفت اگر چه حالا دیگر کسی از علم نبودن جامعه شناسی سخن به میان نمی آورد و یا اگر هم بیاورد دیگر کسی به آن صورت خریدار این حرفها نیست چون تاریخ تاثیرشان گذشته است، اما واقعیت اینست که این مسئله هنوز بنوعی دیگر گریبانگیر این علم است و همچنان چون دردی نهان هستی آن را از درون و برون می کاهد و این دیگر نه یک افسانه یا یک بیان آمیخته با احساس بلکه خود یک واقعیت مسلم است و چون یک واقعیت مسلم است جبهه گرفتن در برابر آن امری بی فایده خواهد بود، بخصوص آنجا که تنها سلاح موجود برای مقابله سلاح «احساس» بوده باشد!
 

     اگر قدری واقع بینانه با این مسئله برخورد کنیم به واقع امر خواهیم دید که این ایراد بر جامعه شناسی وارد است؛ این علم علیرغم آنکه نزدیک به دو سده از عمرش می گذرد متاسفانه هنوز به بن مایه ی علمی واحدی دست نیافته است و از این جهت منتقدانش پر بیراه نمی گویند آنجا که تحت عنوان ایذایی «علم چندپاره» یا «پاره پاره» از آن یاد می کنند! با این عنوان اگر چه علم بودن جامعه شناسی بنوعی مورد تایید واقع می گردد اما صفتی که به آن افزوده می شود حکایت از این دارد که این علم عملا برای آنکه به یک علم تمام عیار تبدیل شود هنوز با مشکلاتی خاص روبروست!
 

     حالیا تصویری که ما از علم جامعه شناسی در ذهن داریم در بهترین حالت خویش چیزی بیش از یک «قفسه ی کتاب چند لایه» نیست که هر لایه از آن با نام یک مکتب یا نظریه ی جامعه شناختی خاصی آراسته شده است و جالب اینکه هر لایه اصول و مبانی و حتی خوانندگان و طرفداران خاص خودش را داراست و از این جهت تا حدی مستقل از لایه های دیگر به رشد و توسعه ی خویش می کوشد! حالا اگر قضیه به اینجا ختم می شد دردی نبود چرا که می توانستیم بگوییم این وضعیت گذراست و چندی بعد با بهم پیوستن این لایه ها سرانجام جامعه شناسی هیبت یکپارچه ی خود را بازخواهد یافت و یا حداقل ادعا می کردیم این چند لایگی برای علمی که موضوع مورد مطالعه اش یعنی جامعه خود لایه لایه است امری طبیعی است و هیچ مشکل خاصی پدید نمی آورد! ...
 

     اما مسئله اینجاست که برخی از این لایه ها یا بهتر بگوییم «پاره های تن علم جامعه شناسی» نظر به اصول و مبانیِ تقریبا آشتی ناپذیری که هر یک برای خود اتخاذ کرده اند چندان با هم سازگار نمی نمایند و از این جهت متاسفانه یکپارچه کردن آنها با این وضع اگر نه غیرممکن دستکم بسیار دشوار می نماید! و این آن درد دیرینی است که در این سال های دراز همواره قرین جان جامعه شناسی بوده و همچنان هم است و همین درد بوده است که در طول این دوران، هم رسیدن به یک «انسجام درونی» را برای جامعه شناسی و جامعه شناسان در حد یک آرزو باقی گذاشته است (مسئله ی اول) و هم اینکه «کاربست جامعوی» آن را تا حد اقل پایین آورده است (مسئله ی دوم)؛ حق هم همینست، چگونه می توان از کسی یا چیزی که خود از ناسازمانی و ناسازوارگی رنج می برد انتظار نظم و نظام و سازمان داشت؟!

 

 پایان بخش دهم

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
 


برچسب‌ها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, پایان جامعه شناسی

[ یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

دزدان سرزمین یا سرزمین دزدان؟

حسین شیران

بخش دهم


     «دزدی» در چشم یک جامعه شناس یک «امر هزارچهره ی منحوس» است که چون «میمون زشت و بدقواره» ای در جای جای جنگل جامعه می چرخد و می گردد و با جدیت و پشتکاری مثال زدنی- که ای کاش در امور دیگر جامعه هم جاری بود، با بکار بستن انواع فن ها و ترفندها شاد و قبراق و چست و چالاک از شاخی به شاخ دیگر می جهد و می رود و بی هیچ واهمه ای به هر جا که بخواهد سر می کشد و بی هیچ ملاحظه ای از هر جا که بخواهد سر در می آورد و در این میان تقریبا می توان گفت که هیچ مانع جدی ای هم در برابر خویش نمی بیند!
 

     البته نه اینکه واقعا هیچ مانعی در برابر او نبوده نباشد، چرا هست! در وهله ی اول جنگل خود به تمامی با تک تک درختانش در اصل همه مانعی است در برابر او! در این جنگل به ظاهر هم که شده، نه کسی او را دوست می دارد و نه حتی او را می شناسد چه برسد به اینکه با او سر و سرّی هم داشته باشد! در کل همه از او گریزانند و بنحو اشدّ طالب دستگیری و از بین بردن او هستند؛ اما مسئله اینجاست که او بخوبی راه و رسم عبور از آنها را می داند و در این راه حتی خواه ناخواه از خود آنها هم کمک می گیرد! از این جهت در کل می توان گفت که نه فقط درخت چندان مانعی در برابر این میمون نیست بلکه اغلب خود وسیله ایست برای بیشتر و بهتر جهیدن او! ...
 

     و باز نه اینکه جنگل به این بزرگی را هیچ مراقب و محافظی نبوده باشد، چرا آن هم هست که اگر نبود می گفتیم نیست؛ بطور مسلم این جنگل هم مثل هر جنگل دیگری برای خود نگهبانی و جنگلبانی دارد، اتفاقا از نوع تنومندش هم دارد! آن هم نه یکی دو تا و نه یک جا و دو جا؛ آنها به آن قرار که لااقل خود ادعا می کنند با تمام قوت در جای جای این جنگل انبوه حضور دارند و در همه حال با چشمانی تیز و همیشه بیدار همه چیز را می پایند آنگونه که باد از لابلای برگ درختان عبور کند زود باخبر می شوند و تند به بندش می کشند!
 

     اما اگر واقعا اینگونه است علی الاصول در جنگل دیگر نباید دستکم از بابت میمون هیچ مشکلی وجود داشته باشد در حالیکه می بینیم بهیچوجه اینگونه نیست و بعنوان یک واقعیت غیر قابل انکار همچنان جنگل با تمام بزرگی اش کم و بیش زیر پای این میمون است و او در هر حال با وجود تمام موانعی که در پیش رو دارد به گشت و گذار خویش در آن ادامه می دهد و از این قرار تقریبا هیچ روزی نیست که رد پایی از او اینجا و آنجا به چشم نخورد یا خبر حضور نحس او از گوشه و کنار به گوش نرسد!
 

     بر این اساس اینجا به حق مجال پرسیدن یک پرسش است و آن اینکه چگونه است در جنگلی که حتی عبور باد از لابلای درختان هم رصد می شود میمونی به این قد و قواره آزادانه در آن می چرخد و می گردد و از هر جای آن که بخواهد سر درمی آورد؟ براستی این نشانه ی چیست؟ آیا او زرنگ تر از آنست که به دام جنگلبانان بیفتد یا جنگلبانان ضعیف تر از آنند که او را به بند بکشند؟
 

     در پاسخ به این پرسش تا حدی از حدود می توان گفت که هم این است و هم آن؛ یعنی هم «زرنگی میمون» و هم «ضعف جنگلبان» (البته به صورت موردی و نه هرگز کلی) هر یک به اندازه ی خویش در تحقق این ماجرا دخیل اند، پس بی تردید بر هر پژوهشگریست اگر که در پی شرح دلایل این امر است هرگز از نقش ایندو عامل غافل نشود، چه این نهایت ساده لوحی و خوش باوریست که فکر کنیم دزدان همه افرادی کم ذهن و کم شعور و عقب مانده اند و محافظان و مراقبان همه افرادی زبر و زرنگ و مجرب و متعهد، که در همه حال با وجدانی آگاه و چشمانی بیدار از موضعی کاملاً برتر و پیشرفته تر در مقابل آنها صف کشیده اند آنسان که اگر کسی دست از پا خطا کند زود دست بکار می شوند و دستانش را به زیور دستبند می آرایند! ...
 

     بطور قطع باید گفت در مواجهه با این جریان نه فقط چنین تصوری اصلا صحیح و مفید نیست بلکه حتی مضر و مسئله ساز هم است چرا که به واقع امر در هر دو بال آن رخنه ایست که مانع از پوشش کامل مسئله می گردد و دزدان دقیقا از این رخنه هاست که ماهرانه وارد عمل می شوند و به اصطلاح رودست می زنند! از این نظر من فکر می کنم دستکم در این خصوص اگر دزد را یک گام جلوتر از داروغه بدانیم بیشتر به نفعمان تمام می شود تا اینکه همواره داروغه را از دزد جلوتر بدانیم! حداقل اینگونه هوش و حواسمان را بیشتر جمع می کنیم و این خود اصلی اساسی در مقابله با این مسئله است.
 

     با این حال به باور من هیچ یک از ایندو عامل (زرنگی میمون و ضعف جنگلبان)، نه به تنهایی و نه در معیت هم، دلیل اصلی اینکه چرا و چگونه این میمون به این شکل همه جای جنگل را به زیر پا دارد نیستند؛ بطور قطع در این میان دلایل دیگری هم در کارند که یکی از آنها و به نظر من مهمترین آنها «ناشناختگی ابعاد هویتی» این میمون است که چون «تاریکی» در مقابل دیدگان جنگل و جنگلبان جاریست و خود در این «تاریکی ناشناختگی»ست که این میمون با «روشنایی بی حد و حصر زرنگی های خاص خود» براحتی می تواند از سد موانع موجود در جامعه بگذرد و همه جای آن را به زیر پا گیرد!
 

     اما «تاریکی ناشناختگی» بنوبه ی خود نتیجه ی مستقیم فقدان «روشنایی شناخت و آگاهی»ست؛ به این شرح که در کلیت امر، جنگل و جنگلبانان «آگاهی» چندانی از «هزارچهرگی» این موجود ندارند، آنها همه «یک چهره» از او را می شناسند و با تمام توان سخت مراقب اند تا آنجا که ممکن است از آن «یک چهره» رودست نخورند در حالیکه سخت غافل اند از اینکه این میمون به ذات خویش هزارچهره است و در هر بار به لطف هوشمندی و راه دانی و فن شناسی خویش با یک چهره از هزارچهره ی خویش از در درآمده و کار و بار خویش پیش می برد! و اغلب هم بطور دقیق از همان دری وارد می شود که دیگران «ناآگاهانه» به رویش باز می کنند! ...
 

     اینجا دیگر اگر چه هم «زرنگی میمون» و هم «ضعف جنگلبان» هر دو به هر حال در وقوع امر دخالت دارند اما به واقع هیچ یک را نمی توان دلیل اصلی این امر دانست. «زرنگی میمون» در بهترین حالت خود تنها یک وسیله است در خدمت هدف! و «ضعف جنگلبان» در بدترین حالت خود یک «خطای فردی و موردی»ست! اصلاً فرض کنیم که یکی دو تن از جنگلبانان همواره به خواب اند یا به هر دلیل گاهگداری خود را به خواب می زنند و یا اساساً خود از آن دسته میمون بازان حرفه ای هستند که حالا به هر ترتیب در ردیف میمون گیران جا گرفته اند! آیا پدیده ای به این گستردگی را می توان با این یکی دو یا چند خطای فردی و موردی به تمامی تعلیل و تبیین کرد؟
 

     اما فقدان شناخت از ماهیت میمون نه یک «ضعف موردی» بلکه یک «ضعف ساختاری» است و خطای حاصل از آن هم نه یک «خطای فردی» که یک «خطای سیستمی» است. اینکه جنگل از یک موجود هزارچهره یک چهره در نظر دارد و با احتیاط مراقب آن یک چهره است و اینکه جنگلبانان همه تصویری از آن یک چهره در دست دارند و دربدر دنبال آن تک چهره اند غافل از اینکه آن موجود در همه حال با چهره ای متفاوت از آنچه که آنها از او دارند درست در مقابل دیدگانشان چپ و راست می رود به معنای واقعی کلمه یک «ضعف ساختاری» است نه «ضعف فردی و موردی»! یعنی که هر چه هست به کل نظام ساختاری جنگل مربوط می شود نه یکی یا دو نفر!
 

     پس مشکل اصلی ما اینجا در وهله ی اول نه میمون نه جنگلبان که نوع تصور ما از ماهیت میمون است؛ ما بطور مشخص با یک چهره از هزارچهره ی او آشنا هستیم و هرچه می بینیم و هرچه می گوییم از همان یک چهره است، مابقی را نه می بینیم و نه می گوییم! آری، به باور من، در ارتباط با این موضوع بیش و پیش از هر دلیل دیگری این «یک از هزار دیدن و گفتن» و یا «هزار چهره را به یک چهره شناختن» است که به میمون امکان جولان دادن در سراسر جنگل را می دهد و اگر روزی برسد که به هر ترتیب این «عدم تعادل شناختی» از بین برود آن روز دیگر عرصه برای گشتن او در جنگل بسیار بسیار تنگ تر خواهد بود و بعد اگر جایی از جنگل دیده شد آنوقت است که می توان آن را مشخصا به زرنگی خویش یا خطای فردی و موردی چند جنگلبان نسبت داد!
 

     خارج از زبان تمثیل باید گفت که چتر تعریف ها و طرزتلقی های ما از دزدی آنقدر کوچک و کوتاه است که تنها بخش ناچیزی از هزارچهرگی های آن را به زیر پوشش خود در می آورد و مابقی به لطف کم بینی ها و کوته اندیشی های ما به راحتی در جای جای جامعه پخش می گردند و در هر قشر و هر طبقه ای از آن نفوذ می کنند و آنجا انگل وار به حیات نامبارک خود ادامه می دهند و سرخوش از اینکه نه کس رویشان می شناسد، نه کس نامشان می داند و نه کس سراغشان می آید قاه قاه زنان قدح قدح از می سرمایۀ ملت و دولت را سر می کشند و ذره ذره از تن و جان جامعه می کاهند و پیوسته به سازوارۀ ناساز خویش می افزایند! و این البته خاصیت هر خورنده و مکنده ایست مادام که کس به سرّش پی نبرده با حاشیه ای امن که خود ناشی از «ناشناختگی»ست در عافیت محض می خورد و می خوابد!
 

     اما اگر «ناشناختگی» ناشی از «ناآگاهی» است پس علاج کار هم مشخص است؛ جامعه باید برای مقابله با آن هرچه سریعتر خود را به بهترین شکل ممکن با آگاهی های لازم مسلح کند و گرنه در برابر آن همیشه کلاهش پس معرکه خواهد بود، چرا که هیچ چیز به اندازه ی «ناآگاهی» بحال دزدی و دزدان مفید واقع نمی شود! بعنوان یک اصل باید در نظر داشت که دزدان همواره از دریچه ی «ناآگاهی» مردم وارد می شوند با این حساب خود روشن است هرچه این دریچه وسیعتر باشد رفت و آمد دزدان از آن راحت تر و روان تر خواهد بود!
 

           پایان بخش دهم

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers


برچسب‌ها: جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی, حسین شیران, بررسی مسائل اجتماعی

[ جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

جامعه شناسی شرقی

بخش نهم: رابطه شناسی در جامعه شناسی - 1

حسین شیران

 

     در پاسخ به پرسش هایی که در بخش پیش مطرح شد و یا کلاً هر پرسش دیگری که در ارتباط با چیستی و چگونگی «امر جامعه» و «علم جامعه شناسی» مطرح می شود به باور من هیچ چیز به اندازه ی اتکا و استناد به عنصر سوم یعنی «رابطه» راهگشا و کارساز نمی افتد. دو عنصر دیگر یعنی «انسان» و «ساختار» اگر چه به عنوان اجزای تشکیل دهنده ی جامعه از ارزش و ضرورت و اهمیت بسیار بالایی برخوردار هستند- بخصوص «انسان» که اگر نباشد اساساً از همان ابتدا تحقق چیزی به اسم «جامعه» ناممکن می گردد، اما باید در نظر داشت که این ارزش و ضرورت و اهمیت، همانطور که پیش از این هم گفتیم، تنها به شرط وجود عنصر «رابطه» و در راستای تحقق امر «جامعه» است که عاید آنها می شود، دقیقاً همانطور که آهن و سیمان و حتی خود بنّا تنها در راستای ساخت و ساز یک خانه یا شهر است که اهمیت و ضرورت می یابند و گرنه فارغ از این وجه هیچ کدام فی نفسه واجد آن ارزش و ضرورت و اهمیت نیستند!
 

     ما پیش از این هم در خصوص ارزش و اهمیت و ضرورت عنصر «رابطه» صحبت کردیم و گفتیم که از نقطه نظر جامعه شناسی "«انسان» و «ساختار» به عنوان دو عنصر اصلی و اساسیِ امرِ جامعه چیزی بیش از دو تکه سنگ نیستند اگر که هیچ رابطه ای در میان آنها حاکم نبوده باشد ... (بخش هفتم از این مجموعه نوشتار)"؛ این یعنی ما اساساً و اصولاً به صِرف تجمع انسان ها در یک نقطه «جامعه» یا حتی «اجتماع» نمی گوییم، حتی به صرف تجمیع دو عنصر «انسان» و «ساختار» در کنار یکدیگر هم «اجتماع» یا «جامعه» نمی گوییم؛ ایندو عنصر به قول فلاسفه در بهترین حالت خود تنها اجزای «لازم» برای تحقق امر «جامعه» هستند و نه «کافی»، و مادام که عنصر سوم یعنی «رابطه» در مابینشان جاری نباشد و بدین ترتیب در جریان تحقق امر «جامعه» واقع نشوند هرگز از آن ارزش و اهمیت و ضرورت برخوردار نمی شوند!
 

     و فقط در «تشکیل» و «تحقق» امر «جامعه» نیست که عنصر «رابطه» ضروری می افتد حتی برای «تداوم» و «تکامل» آن هم «رابطه» همچنان یک جزء مهم و ضروری بشمار می رود. در کل حیات یک جامعه را از اول تا آخر باید بسته به عنصر رابطه دانست، در واقع امر هم چنین است: «جامعه زنده به رابطه است» و همانطور که پیش از این گفتیم اگر به هر ترتیب عنصر «رابطه» از بستر جامعه حذف گردد حتی اگر پیشرفته ترین جامعه ی حال حاضر روی زمین هم باشد در آن واحد به گورستانی عظیم تبدیل خواهد شد که در آن با آنکه هم انسان هست و هم ساختار اما چون عملاً هیچ ارتباط مؤثری میان آنها حاکم نیست بی هیچ نشانه ای از حیات اجتماعی هر دو ساکت و راکد در کنار هم افتاده اند! ...
 

     البته اینکه اینجا ما نظر به عناصر تشکیل دهنده ی جامعه مشخصاً از «رابطه ی انسان و ساختار» سخن می گوییم به معنای این نیست که آغاز پیدایش امر جامعه الزاماً از این نوع رابطه است، نه! به واقع امر اینگونه نیست، چون عنصر «ساختار» چیزی نیست که همپای عنصر «انسان» از همان ابتدا وجود داشته باشد بلکه تحققاً در طول زمان، خود از «رابطه» ی دو وجهی «انسان با انسان» و «انسان با طبیعت» است که پدید می آید؛ پس می توان گفت به لحاظ تاریخی این رابطه یعنی رابطه ی "انسان و ساختار" مسبوق بر روابط "انسان و انسان" و "انسان و طبیعت" است، یعنی ابتدا روابط "انسان و انسان" و "انسان و طبیعت" شکل می گیرد و بعد از تکرار بی وقفه ی این دو رابطه آرام آرام نوعاً رابطه ی "انسان و ساختار"  در بستر اجتماع پدید می آید و از این طریق زندگی اجتماعی بشر از قوه و قوام لازم برای رشد و تکامل خود برخوردار می شود.
 

     اما فقط این «ساختار» نیست که از بطن «روابط» زاده می شود در واقع امر حتی خود «انسان» هم زاده ی «رابطه» است هم از نقطه نظر مادی و هم از نقطه نظر معنوی؛ به این معنی که هم «ساختار فیزیکی» او از طریق «رابطه» حاصل می شود و هم «ساختار ذهنی- روانی» او؛ از نقطه نظر نخست که قضیه کاملاً مشخص است و من فکر نمی کنم نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد چه خود روشن است که به غیر از آن دو یا چند انسان نخستین که حالا به هر ترتیب بر روی زمین پدیدار گشته اند بقیه ی آدمیان علی العموم نتیجه ی مستقیم «روابط جنسی انسان با انسان» بوده اند و هستند و باز هم خواهند بود. ...
 

     از نقطه نظر دوم هم درک و فهم قضیه چندان دشوار نیست؛ برای تجسم این امر کافی است شما ذهن یک «انسان نوزاد» را با ذهن یک «انسان پیر» و یا چندان  فرقی نمی کند ذهن یک «انسان نخستین» را با ذهن یک «انسان امروزی» در قیاس باهم در نظر بگیرید؛ از آنجا که بعید می دانم کسی در این جهان پیدا شود که واجد عقل سلیم باشد اما تفاوتی میان ایندو قائل نشود از پرسش در خصوص بود و نبود تفاوت صرف نظر می کنم و به پرسش دوم می پردازم و آن اینکه به نظر شما تفاوت این اذهان با یکدیگر در چیست؟ به باور من با قدری تأمل به احتمال زیاد به این نتیجه خواهید رسید که این تفاوت نباید در «ساختار طبیعی»شان باشد بلکه هر چه هست در «محتویات درونی»شان است! اما این محتویات چیستند و اساساً چه می توانند باشند جز «انبوهه ای از معانی و مفاهیم» که در طول زمان بواسطه ی سال ها و بلکه قرن ها «تجربه ی روابط زندگی اجتماعی» پدید آمده اند! در اینصورت آیا این خود به بهترین شکل بیانگر تأثیر روابط اجتماعی در انواع گوناگونش بر ساختار ذهنی- روانی افراد نیست؟ ...
 

     گذشته از این، انسان نظر به سیر تکاملی که برایش معین شده است برای آنکه بتواند، باز به قول فلاسفه، از بالقوه به بالفعل برسد یا به بیانی دیگر از «هیکل انسان» به «هیبت انسان» تبدیل شود چاره ای جز این نمی بیند و ندارد که خواه ناخواه از «تنورۀ داغ روابط اجتماعی» عبور کند و این چیزیست که به نحو احسن اجتماع یا جامعه بشری برای او فراهم می سازد. به هر حال انسان آنگاه که در بدو آفرینش بر روی زمین ظاهر شد تفاوت قابل ملاحظه ای با سایر موجودات جز آنکه به هر شکل توانایی بالقوه ی انسان شدن را داشت که نداشت؛ تفاوت این انسان به عنوان موجود دوپای هوشمند اما بی چیز و برهنه و گرسنه ی رها شده در طبیعت بکر و خشن آغاز آفرینش با انسان امروزی که به هر شکل خوب یا بد و یا حق یا ناحق توانسته نه فقط طبیعت که زمین و زمان را به زیر سلطه ی خود در آورد در چه می تواند باشد جز اینکه به یاری عقل و هوشش با در تنیدن در روابط بسیار گسترده و پیچیدۀ زندگی اجتماعی راه درازی را در تاریخ پیش آمده و از این طریق تحققاً توانسته در قالب علم و دانش و صنعت و در کل «فرهنگ و تمدن» تنها بخشی از آن توانایی بالقوه ی انسان شدن خویش را به فعلیت برساند و هنوز البته راه بسیار دراز و دشواری در پیش رو دارد تا مگر به افت و خیز فراوان خود را هر چه بیشتر و بیشتر به قله ی شامخ «انسان حقیقی» که غایت اوست نزدیکتر و نزدیکتر سازد! ...
 

     و این آیا نه به این معناست که حتی «انسان شدن انسان» با عبور از سرزمین «رابطه» ممکن می گردد و اگر که به واقع امر هیچ رابطه ای در میان نباشد نه فقط هیچ بالقوه ای به بالفعل تبدیل نمی شود بلکه سرانجام صاحب هر بالقوه ای دیر یا زود در انفعال محض خود فرو می غلطد و از بین می رود! تصور کنید آن دو یا چند انسان نخستین در آغاز آفرینش به هر دلیل از هم می گریختند و در این دنیای درندشت هر کدام به سویی روان می شدند و خلاصه به هر شکل امکان «رابطه ی انسان با انسان» را منتفی می ساختند، آیا بدین روال اساساً هیچ خانواده یا گروهی که بتواند پایه ی اجتماع و یا در نهایت امر جامعه باشد شکل می گرفت؟ مسلم است که نه! هرگز!
 

     به لحاظ پیدایش، «رابطه ی انسان با انسان» و «رابطه ی انسان با طبیعت» دو «رابطه ی سازنده ی بنیادینی» هستند که بدواً چون تاروپودی محکم و استوار در بستر از پیش ساخته ی هستی گسترده گشته اند و بعد هم یک به یک هر آنچه که اکنون در جامعه شاهد آن هستیم از آن و بر آن تاروپود پدید آمده اند! بی ایندو رابطه هرگز نه «خانه» ای تشکیل می شد و نه «خانواده» ای تا مبتنی بر آن از یکسو گروه و قبیله و قوم و ملت و دولتی پدید آید و از سوی دیگر فرهنگ و تمدنی تا بدین سطح از توسعه و پیشرفت عاید نوع بشر شود! آری! بی ایندو رابطه بی تردید آن یک دو غنچه ی آغازین نشکفته می پژمردند و هرگز نه ما و نه حتی خالق ما شاهد بوستانی به این عظمت نمی بودیم! پس آیا نه اینکه «در این رابطه حکمت ها نهفته است»؟! ...
 

     نتیجه ی این بحث را می توان در یک جمله خلاصه کرد و آن اینکه نه فقط جزئاً دو عنصر «انسان» و «ساختار» بلکه کلاً موجودیتی به اسم «جامعه» با تمام جمعیت و فرهنگ و تمدنش را باید همه محصول عنصر «رابطه» دانست و خود بر این اساس است که من فکر می کنم این عنصر باید بسیار بسیار بیشتر از اینها مورد توجه جامعه شناسان و جامعه اندیشان قرار بگیرد. البته این به این معنا نیست که جامعه شناسان عموماً توجهی به این امر ندارند یا چندان در مبانی فکری خود آن را دخیل نمی دارند؛ نه! بهیچوجه اینگونه نیست! مگر می شود به کار جامعه مشغول بود و دائم از اجتماع بشر گفت اما نسبت به عنصر «رابطه» بی توجه یا کم توجه بود؟ چنین چیزی به فرض محال در ارتباط با هر چیز دیگری هم ممکن باشد دستکم در ارتباط با امر جامعه که خود بنیادش بر روابط جمعی است هرگز ممکن و میسر نخواهد بود! مگر اینکه کسی بخواهد بر پایه ی آب یا حتی باد سازه ای سازد و خورد مردم دهد که آن دیگر حسابش جداست!
 

     چیزی که من می خواهم بگویم بطور مشخص اینست: وقتی همه چیز در «جامعه» حتی خود «انسان» محصول «رابطه» است این اندازه از بها و ارزش و اهمیتی که هم اکنون در جامعه شناسی به عنصر «رابطه» داده می شود هرگز برازنده ی آن نیست! وقتی اساس امر «جامعه» بر «رابطه» است اساس علم «جامعه شناسی» هم باید بر «رابطه» باشد و از این باب است که من فکر می کنم اگر قرار باشد یک چیز و فقط یک چیز در کانون مباحث جامعه شناسی قرار بگیرد و دیگر هیچ، بطور مسلم آن چیز باید عنصر «رابطه» باشد نه «انسان» و نه «ساختار»! و این آن جایگاه واقعی است که به باور من عنصر «رابطه» باید در علم «جامعه شناسی» داشته باشد.

 

پایان بخش نهم

 

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
 


برچسب‌ها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, پایان جامعه شناسی

[ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

دزدان سرزمین یا سرزمین دزدان؟

حسین شیران

بخش نهم

 

     آغاز بحث ما در این بخش، پایان بحث ما در بخش پیش خواهد بود؛ ما در آن بخش بطور مشخص از نابسنده بودن تعریف و طرز تلقی های «عرفی» و «قانونی» از پدیدۀ دزدی سخن به میان آوردیم و در این ارتباط به ذکر نکاتی چند پرداختیم تا در پی آن در فرصتی دیگر که هم اکنون فراهم گشته است به شرح دیدگاه جامعه شناختی خود در این خصوص بپردازیم. البته ذکر آن نکات خود تا حدود زیادی حکایت از این دیدگاه داشت، با این حال نظر به اینکه درک مطالب آتی کلاً و جزئاً به درک صحیح این دیدگاه بستگی دارد در این بخش سعی می کنیم به قدر ضرورت به شرح آن بپردازیم.
 

     پیش از هر چیز باید بگویم که این دیدگاه (یعنی دیدگاه جامعه شناختی) اساساً از باب تکمیل و تقویت آن دو دیدگاه (یعنی دیدگاه های عرفی و قانونی) است که مطرح می شود و بهیچوجه هدف از طرح آن، رد یا نقض این دو دیدگاه نیست، چه از نقطه نظر جامعه شناسی مشکل یا مسئلۀ عمده ای که در این تعریف ها و طرز تلقی ها به چشم می خورد بهیچوجه "نادرستی" شان نیست که احیاناً رد و نقضی هم شامل حالشان شود بلکه بطور مشخص "ناهمخوانی" شان با واقع امر است- به این معنی که آنچه از حقیقت امر می نمایند و یا در نظر می گیرند با آنچه که در واقع امر در بستر جامعه رخ می دهد از همخوانی و همپایی لازم برخوردار نیست و مشخصاً از باب رفع هر چه بیشتر این مسئله است که این دیدگاه (یعنی دیدگاه جامعه شناختی) مطرح می شود.
 

     اما شاید برخی این مسئله (یعنی ناهمخوانی واقعیت با حقیقت) را اساساً یک امر غیرواقعی و زادۀ ذهن مغشوش جامعه شناسان تلقی کنند و از این جهت هر چه در این مورد گفته می شود را بیهوده و بی اساس بدانند! در این خصوص پیش و بیش از هر چیز می توان آنها را- و نه فقط آنها بلکه هر کس دیگر که طالب واقع امر است را، به تجربیات و مشاهدات عینی خویش از وقایع مربوط به این مسئله در جامعه ارجاع داد، چرا که از نقطه نظر جامعه شناسی هیچ چیز به اندازۀ «مشاهده و تجربه» در مطالعۀ علمیِ پدیده های جامعوی- دستکم در مراحل آغازین، به تقریب نگرش ها و تلفیق نقطه نظرات نمی انجامد؛ البته نه هر مشاهده و تجربه ای بلکه مشاهده و تجربۀ آمیخته با «عینیت گرایی» (Objectivism) و فقط با رعایت این اصل است که مشاهده و تجربه مورد تأکید و تأیید علم قرار می گیرد.
 

     «عینیت گرایی» یعنی «مشاهدۀ یک پدیده آنگونه که هست» و نه آنگونه که محقق می خواهد باشد، و این اگر چه به این سادگی ها نیست- بویژه در مسائل انسانی، اما از آنجا که مطمئن ترین راه رسیدن به واقعیت است بر هر پژوهنده ایست اگر که براستی دنبال واقعیت است در هر کجای وادی کنکاش که هست رو به سوی این «واحه» کند و تنها از آن گذر کند و گرنه آنچه در نهایت امر عاید او می شود همیشه با این شائبۀ همراه خواهد بود که رأی شخصی است و تعصب و جانبداری در جای جای آن نهفته است و این در عالم علم هرگز نشانۀ خوبی برای یک پژوهش علمی و پژوهشگر نیست!
 

     البته این اصل (عینیت گرایی) خود بخشی از اصل «واقعیت گرایی» است و این بنوبۀ خود اصلی مهم و اساسی در جامعه شناسی است، آنسان که اگر بخواهیم دو اصل و تنها دو اصل و دیگر هیچ، برای جامعه شناسی و جامعه شناسان ضروری بشماریم بلاتردید یکی به این اصل اشاره می کنیم؛ به بیانی دیگر اگر علم جامعه شناسی را «دو گام» بیشتر نباشد «گام اول» آن «واقعیت گرایی» است که باید قرص و محکم برداشته شود تا هر چه بعد از آن می آید از صلابت لازم برخوردار باشد! بدون این گام، جامعه شناسی را عملاً در مطالعۀ پدیده های مورد علاقه اش هیچ توان پیش رفتی نخواهد بود، احیاناً اگر هم باشد هیچ فایده ای از آن عاید جامعه نخواهد شد! جامعه شناسان در مورد هر چیز هم اختلاف نظر داشته باشند دستکم در این یک مورد همدل و همصدا هستند و از این جهت «واقعیت گرایی توأم با عینیت گرایی» را جزو اصول مسلم خویش می شمارند.
 

     بر این اساس نه فقط مسئلۀ مورد بحث ما بلکه در کل هیچ مسألۀ جامعه شناختی نیست که پایه ای از واقعیت نداشته باشد حتی اگر تماماً در اتاق بسته ای پشت میز کار تدوین شده باشد، چرا که علی الاصول و علی العموم هیچ جامعه شناسی نیست که در طرح و شرح مسائل خویش به آنچه که در واقع امر در جامعه می گذرد نظر نداشته باشد، چه اگر چنین باشد نه او به معنای حقیقی کلمه یک جامعه شناس است و نه آنچه او مطرح می کند یک مسئلۀ جامعه شناختی!
 

     البته این به معنای این نیست که چون جامعه شناسان به واقع امر نظر دارند و یا از واقعیت امر سخن می گویند پس در همه حال هر آنچه آنها می گویند «راست و درست» است و دیگران باید چشم و گوش بسته آن را بپذیرند؛ نه! هرگز اینگونه نیست؛ چون «واقعیت» از نقطه نظر جامعه شناسی هرگز به معنای «راستی و درستی» نیست تا «واقع بینی» هم به معنای دیدن راستی و درستی باشد! «واقعیت» یعنی «هر آنچه به واقع امر در بستر جامعه رخ می دهد» و «واقع بینی» در بهترین حالت خود یعنی «دیدن این واقعه ها به همانگونه که رخ می دهند»؛ با این حساب «واقع بینی» را باید راست و درست دیدن واقعیت های موجود در جامعه دانست و نه دیدن راستی ها و درستی های موجود در جامعه!
 

     «واقع بینی» به عنوان گام اول جامعه شناسی، در بهترین حالت خود تنها یک اصل است از باب بکار بستن تا در «وهلۀ اول» امکان رسیدن به «واقعیت» برای محقق میسّر شود؛ اما باید دانست که رسیدن به «واقعیت» مادام که راستی و درستی اش معلوم نشده باشد بخودی خود ارزش نیست، از این جهت «واقعیت گرایی» هم بخودی خود ارزش محسوب نمی شود مگر آنکه در راستای مشخص شدن راستی و درستی آنچه خود یافته است بکار بسته شود. اما این امر چگونه محقق می شود؟ یعنی راستی و درستی «وقایع جامعوی» چگونه مشخص می گردد؟ در پاسخ باید گفت این دیگر چیزیست که در «وهلۀ دوم» کار یک جامعه شناس قرار می گیرد و مشخصاً با «گام دوم» جامعه شناسی است که تحقق می یابد.
 

     گام دوم جامعه شناسی چیست؟ گام دوم جامعه شناسی «حقیقت گرایی» است؛ «حقیقت گرایی» چیست؟ «حقیقت گرایی» یعنی گرایش به «حقایق جامعه» هر آنجا که «وقایع» آن مورد مطالعه قرار می گیرد؛ «حقایق جامعه» چیستند؟ «حقایق جامعه» «راستی ها و درستی های مورد قبول جامعه» هستند که افراد جامعه در "پندار، گفتار و کردار"شان همواره باید به آنها توجه داشته باشند. حقایق هر جامعه ای در واقع ملاک عمل در آن جامعه محسوب می شود به این معنی که "پندار، گفتار و کردار" افراد جامعه با آن سنجیده می شود و از این طریق ارزش اجتماعی و جامعوی هر فعل و انفعالی در جامعه تعیین می گردد.
 

     این هر دو اصل یعنی «واقعیت گرایی» و «حقیقت گرایی» بلا استثناء در تمام مطالعات جامعه شناختی باید که بکار بسته شوند، چرا که هیچ پدیدۀ جامعوی نیست که بدون در نظر گرفتن «واقعیت» و «حقیقت» امر قابل طرح و بحث و بررسی باشد، پدیدۀ مورد بحث ما یعنی دزدی هم از این قاعده مستثنی نیست؛ خود اینکه می گوییم از نقطه نظر جامعه شناسی در رابطه با این مسئله میان واقعیت و حقیقت امر ناهمخوانی به چشم می خورد بر پایۀ این اصل است، و گرنه بدون اتکا به دو سوی قضیه چگونه می توان به طرح چنین ادعای گزافی پرداخت؟
 

     شما هم اگر از این دیدگاه به مسئله بنگرید خود به حقیقت این ناهمخوانی پی خواهید برد؛ برای این کار کافی است از یکسو مشاهدات عینی خویش از وقایع مربوط به این امر را با حقایق مربوط به آن یعنی همین تعریف ها و طرزتلقی هایی که از آن موجود است در دو سوی ترازوی تناسب قرار دهید تا خود به چشم خویش ببینید چگونه یک کفه از آن که مربوط به وقایع امر است از سرِ سنگینی کف به زمین می کوبد و کفۀ دیگرش که ازآنِ تعاریف و طرزتلقی های ماست از فرط سادگی و سبکی سر به فلک می ساید! و خود مشاهدۀ عینی این وضعیت است که یک جامعه شناس را به ورود در مسئله وامی دارد!

پایان بخش نهم

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers


برچسب‌ها: جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی, حسین شیران, بررسی مسائل اجتماعی

[ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

جامعه شناس شرق می گوید - بخش دهم

حسین شیران

 


اگر دیدید جوانی بر درختی تکیه کرده،

چرا فقط باید فکر کنید که عاشق بوده است و گریه کرده؟!

دستکم یک بار هم فکر کنید جامعه شناس بوده و از درد جامعه غرقاب گشته!


 

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers


برچسب‌ها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران

[ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

جامعه شناسی شرقی

بخش هشتم: انسان، ساختار و جامعه 3

حسین شیران

 

     با افزودن عنصر سوم یعنی «رابطه» به دو عنصر قبلی یعنی «انسان» و «ساختار»، با نظر به واقعیت امر، حالا دیگر تا حدود زیادی می توان گفت که جمع عناصر لازم برای تعریف یا همان بیان حقیقت امر «جامعه» تکمیل گردیده است، چرا که از نقطه نظر کلی شاید دیگر نتوان یافت چیزی که در واقعیت امر جامعه موجود باشد اما بنوعی مشمول این سه نوع عنصر اصلی و اساسی نبوده نباشد؛ با این حساب ما دیگر باید بتوانیم، دستکم در سطح بحث حاضر، پرده از حقیقت امر «جامعه» برداریم تا هر چه بیشتر راه برای تعریف یا بیان حقیقت علم «جامعه شناسی» هموارتر گردد.
 

     در این راستا با استناد به سه عنصر فوق و جمیع مباحثی که تا این لحظه از نظر گذشت در قالب یک بیان کلی می توان «جامعه» را «کلّیتی متشکل از انسان و ساختار و روابط میان آنها» در نظر گرفت؛ با این بیان، تعریف یا همان حقیقت علم جامعه شناسی هم خود مشخص می شود، چه اگر «جامعه» کلّیتی متشکل از انسان و ساختار و روابط میان آنها باشد طبعاً «جامعه شناسی» هم چیزی جز علم مطالعۀ این کلّیت یا به بیانی مبسوط تر «مطالعۀ انسان و ساختار و روابط میان آنها» نخواهد بود. بطور مشخص این آن نتیجۀ روشنی است که تا بدین لحظه از این بحث می توان گرفت.
 

     اما آیا حقیقت امر «جامعه» و نیز علم «جامعه شناسی» براستی همینست و جز این نیست که ما اینجا به بیان آن پرداختیم؟ یعنی جامعه جز «کلی متشکل از انسان، ساختار و روابط میان آنها» نیست و همینطور جامعه شناسی هم جز «علم مطالعۀ انسان و ساختار و روابط میان آنها» نیست؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت که هنوز زود است در مورد قطعی بودن یا نبودن این دو بیان گفتگو کنیم؛ با این دو بیان اگر چه بحث ما به نتیجۀ روشنی می رسد اما همانطور که در ادامه خواهیم دید همین نتیجه خواه ناخواه ما را به سمت و سوی مسائل و مباحث حساس تر و پیچیده تری سوق می دهد که اگر نه حالا اما بالاخره باید یک به یک با آنها روبرو شویم و از این طریق در عین حال که قوّت اندیشۀ شرقی خود را محک می زنیم خود را هر چه بیشتر و بیشتر به واقعیت و حقیقت امر نزدیکتر سازیم؛ پس این نه فقط پایان کار ما که تازه آغاز کار ماست!
 

     البته این بمعنای وعدۀ نانوشتۀ ما برای رسیدن به قطعیت در پایان کار نیست؛ بطور مشخص ما حتی در پایان هم سخنی از قطعیت به میان نخواهیم آورد چرا که سخن گفتن از قطعیت بویژه در حوزۀ علم را اصلاً و اساساً صحیح نمی دانیم؛ وقتی «حقایق امور» عموماً از نظرها پنهان هستند1 لاجرم هر آنچه که در ارتباط با آنها بیان می گردد نسبی و بدور از قطعیت خواهد بود، مگر اینکه تنها به «وقایع امور» بپردازیم که این هم، همانطور که همه می دانیم، بدون استناد به «حقایق» هیچ بری برای بشریت در بر نداشته و باز هم نخواهد داشت! در این یک نکته هیچ تردیدی نیست؛ اما این «از نظر پنهان بودن» در پیش چشم و پای پژوهشگران هرگز دلیل تنومندی نبوده و نیست و نخواهد بود تا از یافتن حقایق امور عالم ناامید شوند و منفعلانه دست روی دست بگذارند، از قضا مشخصاً این خود «در نهان بودن» است که مایۀ انگیزش هر پژوهشگری می شود تا تمام تلاش خود را مصروف آن سازد که خود را تا آنجا که می شود به حقیقت هر امری نزدیکتر و نزدیکتر سازد و این البته شامل حال ما هم می شود! ...
 

     پس ما بی آنکه دو یافتۀ خود را قطعی تلقی کنیم به اقتضای بحث به آن دو استناد می کنیم و پیش می رویم. با طرح این دو نکته، همانطور که گفتیم، مسائل خرد و کلانی پیش پای ما سبز می شوند که برای راه یافتن به سوی حقیقت باید یک به یک از دل- و نه از کنار، آنها بگذریم؛ بطور کل در ارتباط با بیان نخست می توان پرسید اگر که به ترکیب دو عنصر انسان و ساختار است که جامعه گفته می شود تقریباً از همان آغاز تاریخ بشریت این ترکیب کم و بیش وجود داشته است، پس چرا جامعه شناسی آنرا پدیده ای نوظهور تلقی می کند و از این طریق بنوعی نوظهور بودن خود را هم توجیه می کند؟ ...
 

     و اگر که به فرض حق با جامعه شناسی باشد و جامعه پدیده ای نوظهور باشد باید مشخص گردد که کی و کجا و چگونه و با پا در میانی چه عامل یا عواملی این پدیده از پدیدۀ ماقبل خود که غالباً «اجتماع» نامیده می شود تمایز و تشخص یافته است؟ ... و اگر در شرح مسائل فوق به نقش اصلی و اساسی عنصر رابطه نظر داشته باشیم و اجتماع و حتی جامعه را همانطور که پیشتر هم اشاره کردیم برآمده از عنصر رابطه دانیم باید توضیح دهیم که اساساً چگونه چنین چیزی اتفاق می افتد و مشخصاً از روابط میان دو یا چند نفر نخستین، نطفۀ اجتماع بربسته و پایۀ جامعه برنهاده می شود؟ ...
 

     و در ارتباط با بیان دوم می توان پرسید اگر که جامعه شناسی به استناد بیان نخست (تعریف جامعه)، علم مطالعۀ انسان و ساختار و روابط میان آنها باشد آیا بدین قرار بشر را به هیچ علم دیگری جز این جامعه شناسی نیاز می افتد؟! و اساساً در اجتماع بشری هیچ چیز دیگری باقی می ماند که موضوع مطالعۀ علوم دیگر واقع گردد؟ ...
 

     نظر به بیان فوق یک جامعه شناس که داعیۀ شناختن امر جامعه را دارد اگر که می خواهد به یک شناخت جامعی از متعلّق علم خود یعنی جامعه دست یابد لاجرم باید هم به مطالعۀ انسان بپردازد و هم به مطالعۀ ساختارهای موجود در جامعه و هم مطالعۀ روابط آنها با یکدیگر و نیز با کلیت امر جامعه؛ به بیانی دیگر هم «انسان شناس» باشد هم «ساختارشناس» و هم «ارتباط شناس»! اما «انسان» به عنوان عنصر اصلی جامعۀ بشری و حتی هستی، خود از پیچیده ترین مباحث عالم است تا آنجا که در فلسفه خود «عالم اصغر» نامیده می شود و «ساختار» مضاف بر پیچیده بودن از تنوع بالایی هم برخوردار است آنسان که حالیا تقریباً هر نوعی از آن توسط علم مشخصی از علوم موجود مورد مطالعه قرار می گیرد؛ مطالعۀ عنصر سوم یعنی «روابط» میان اینها با یکدیگر و با کلیت جامعه هم کمّاً و کیفاً در پیچیده و دشوار بودن هیچ دست کمی از مطالعۀ دو عنصر قبلی ندارد! آیا مبتنی بر بیان فوق مطالعۀ همۀ اینها به عهدۀ جامعه شناسی است؟
 

     اگر آری، جامعه شناسی چگونه و به چه ترتیبی می تواند از پس وظیفه ای به این سنگینی برآید؟ و اساساً چه اجبار و چه اضطراری بر این امر بوده و است؟ و مهمتر از همه تکلیف علوم دیگر که بسی پیشتر و بیشتر از جامعه شناسی عهده دار شناخت عالم بیرون و درون بوده و هستند چه می شود؟ ... و اگر نه، وظیفۀ جامعه شناسی در این میان چیست؟ به عنوان یک علم نوپا مطالعۀ چه بخش مشخصی از این موضوعات به عهدۀ آن و چه بخش مشخصی به عهدۀ علوم دیگر است؟ و اصولاً رابطۀ جامعه شناسی با علوم دیگر چگونه و بر چه اساسی تعیین و تکلیف می شود و یا باید بشود؟ ...
اینها و بسی بیش از اینها آن سؤالات کلی و اساسی هستند که با دو بیان فوق از جامعه و جامعه شناسی مطرح می شوند و ما اگر که رهرو این راه دراز هستیم به هر شکل ممکن باید پاسخی برای آنها ارائه دهیم.

 

 

پی‌نوشت:

1- به اینجا که می رسم به یاد آن گفتۀ «سنت اگزوپری» در کتاب کوچک اما بسیار تأثیرگذار و معروفش «شازده کوچولو» می افتم، آنجا که از زبان روباه به شازده می گوید: «راز من بسیار ساده است؛ بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید؛ آنچه اصل است از دیده پنهان است!».

 

 

پایان بخش هشتم

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
 


برچسب‌ها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, پایان جامعه شناسی

[ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

جامعه شناس شرق می گوید - بخش نهم

حسین شیران

 


به گزارش خبرگزاری ها امسال ۱۳۱ میلیون کتاب درسی برای ۱۲ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش آموز چاپ شده است. ...

به نظر شما اگر بجای چاپ و نشر کتاب های درسی یکبار برای همیشه استفاده از لوح رایانه ای (تبلت) در مدارس اجباری شود

چه تغییرات کلی و جزئی در سطوح مختلف کشور ایجاد می شود؟


 

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers


برچسب‌ها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران

[ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]

دزدان سرزمین یا سرزمین دزدان؟

حسین شیران

بخش هشتم

 

     در بخش پیش، اگر که به خاطر داشته باشید، در پاسخ به پرسش «دزدی چیست؟» به شرح معنا و مفهوم دزدی از نقطه نظر «عرف» و «قانون» پرداختیم و در نهایت امر گفتیم که این تعریف ها و این طرز تلقی ها اگر هم از این نقطه نظرات- حالا به هر دلیل و به هر شکلی که هست، بسنده بوده و هستند مشخصاً از نقطه نظر جامعه شناسی بسی جای بحث و گفتگو دارند، چرا که در مقایسه با آنچه که در واقع امر در بستر جامعه رخ می دهد دایرۀ مفهومی و مصداقی بسیار تنگی را برای مقولۀ دزدی ترسیم می نمایند. این کم و بیش صورت کلی آن مسئله ایست که در آن بخش مطرح کردیم به این قرار که در این بخش پیگیر آن باشیم.
 

     اکنون فرصت آنست که به این قرار عمل کنیم و مباحث خود را در این خصوص دنبال کنیم. ابتدا بگذارید اهمیت و نیز هدف از طرح این مسئله را بطور مشخص باز بگوییم؛ اهمیت طرح این مسئله خود در مسئله ساز بودن آنست، اگر که ما دزدی را تنها به آنچه که عرف یا قانون تصریح می دارد محدود سازیم خود به دست خویش بخش اعظمی از اعمال و رفتارهای جامعوی مان را که «سیرتاً» دزدی هستند تنها به حکم اینکه «صورتاً» بنحو دیگری رقم می خورند از دایرۀ شمول نظر بیرون می نهیم و اینگونه، به باور من، به نوعی با صدای بلند به این دسته از اعمال «آزادباش» می گوییم و آنها را عملاً با کمترین گیروبندی در بستر جامعه رها می سازیم و از این طریق تحققاً جامعه را در ابعاد مختلف درگیر مسائل گوناگون می سازیم. ...
 

     با این توصیف هدف از طرح این مسئله هم کم و بیش نمایان می گردد؛ اگر اینگونه و از این طریق است که اینهمه مسئله در جامعه موج می زند پس بر ماست که بالضروره در تعریف و معنا و مفهوم دزدی به عنوان یک پدیدۀ جامعوی تجدید نظر کنیم و با تمام توان حقیقت این امر را در گوش جامعه فریاد بزنیم! بر این اساس هدف از طرح این بحث در وهلۀ اول یک تذکر جامعه شناسانه است در خصوص نابسنده بوده تعریف عرفی و قانونی ما از مقولۀ دزدی در مواجهه با آنچه در واقع امر در جامعه رخ می دهد، و در وهلۀ دوم شرح دیدگاه جامعه شناسی در ارتباط با این پدیده و ترسیم دایرۀ مفهومی آن بدان قرار که از عهدۀ تبیین کلیت این امر برآید.
 

     در این راستا لاجرم نخست باید گفت که از چه جهاتی تعاریف عرف و قانون از نقطه نظر جامعه شناسی نابسنده می باشند و بعد آن تعریف یا آن طرز تلقی جامعوی که جامعه شناسی فکر می کند باید جایگزین این تعاریف گردد چیست؛ در شرح نابسنده بودن، مشخصاً به تعریف قانون از دزدی یعنی «ربودن مال دیگری بطور پنهانی» استناد می کنیم که هم صورتی ثابت و مصوّب دارد و هم اینکه در نهایت امر خود انتزاعی از آنچه در عالم عرف مطرح است است. از این نقطه نظر همانطور که قبلاً هم به آن اشاره کردیم، اصولاً زمانی می توان از دزدی سخن گفت که اولاً پای مال و اموالی در میان باشد (بطور مشخص در عالم حقوق از دزدی تحت عنوان «جرم علیه اموال» یاد می شود)، و بعد این مال صاحبی داشته باشد، و بعد فرد دیگری بدون اجازه و رضایت و آگاهی صاحبمال آن مال را تصاحب کرده باشد، و صاحبمال شخصاً شکایتی داشته باشد و نهایت اینکه این شکایت از سوی محکمه تأیید شده باشد. ...
 

     پس اگر که هیچ پای مال و اموالی در میان نباشد، یا باشد اما صاحبی نداشته باشد، یا صاحب هم داشته باشد اما جابجا نشده باشد، یا جابجا شده باشد اما صاحب مال شکایتی نداشته باشد یا حتی شکایت هم داشته باشد اما توان اثبات آن را نداشته باشد در کل از این نظر می توان گفت که یا هیچ جرمی صورت نگرفته است و یا مبتنی بر شواهد موجود وقوع جرم فعلاً قابل اثبات نیست. ... کم و بیش این آن روال معین و مشخصی است که در عالم قانون و قضا مطرح است و چون روند و رسالتی جز این مطرح نیست در کلیت امر می توان گفت که ایرادی هم بر آن وارد نیست؛ اما از نقطه نظر جامعه شناسی بحث پیرامون پدیدۀ دزدی تنها در این روال و روند خلاصه نمی شود، بیش و پیش از هر چیزی به این دلیل مهم که بعنوان یک واقعیت جامعوی، دزدی در جامعه تنها در «ربودن مال دیگری بطور پنهانی» خلاصه نمی شود بلکه به لطف مهارت بی نظیر ایرانیان آنسان به شکل و شیوه های متنوعی رخ می دهد که نه عرف نه قانون که باد هم به پای گردش نمی رسد!
 

     از این رو یک جامعه شناس که وظیفه و رسالتش جز رصد کردن مسائل ریز و درشت جامعه نیست هرگز نمی تواند در ارتباط با پدیده ای به این تنوع و گستردگی تنها به نص صریح  قانون یعنی «ربودن مال دیگری بطور پنهانی» اکتفا کند در حالیکه می داند و می بیند این قانون و کلاً این طرز تلقی از چند جهت از مشمولیت لازم برخوردار نیست:
 

     نخست اینکه دزدی را تنها در ارتباط با مال و اموال مطرح می سازد در حالیکه آنگونه که در واقع امر در جامعه رخ می دهد این فعل تحققاً طیف وسیعی از محمول ها و موضوعات دیگر را هم در برمی گیرد! از این جهت به باور من محدود کردن دزدی تنها به مال و اموال و یا کلاً مادیات به خلاصه کردن انسان به پوست و گوشت و استخوان می ماند و یا خلاصه کردن آسمان بی کران در همان ابرهای تیره و تاری که در نزدیکترین نقطه از زمین به چشم می خورند! ...
 

     و بعد اینکه این قانون ملاک دزدی را تنها جابجا شدن مال می داند و بر این اساس تنها زمانی وقوع امر دزدی را مسلم می دارد که مال مورد ادعا سر جای مقررش نبوده نباشد؛ و دقیقاً با این طرز تلقی است که موضوع دزدی که به مال و اموال محدود شده بود مرتبه ای دیگر محدودتر می شود و در نهایت تنها در مال و اموال «منقول» خلاصه می شود، چه دیگر از این نقطه نظر نقل و انتقال اموال «غیرمنقول» اساساً قابل تصور نیست! ... اما جامعه شناسی مضاف بر این ملاک و این نقطه نظر با توجه به نوع نگرشی که در این خصوص دارد دزدی را حتی در خصوص اموال غیرمنقول هم مطرح می سازد چرا که شتر بر بام می بیند چه بسیار مال و اموالی را که مورد دزدی واقع می شوند بی آنکه هیچ از سرجایشان تکانی خورده باشند!
 

     و بعد اینکه جامعه شناسی تقیّد فعل دزدی به قید "پنهانی" را تحققاً کفایت گر رخدادها نمی داند وقتی که می بیند طیف وسیعی از این دست اعمال در روز روشن و در مقابل دیدگان دیگران و حتی خود صاحبمال رخ می دهند! از این جهت نه فقط "پنهانی بودن" بلکه حتی "دور از نظر و رضا و آگاهی صاحبمال بودن" را همیشه شرط دزدی نمی داند! چه بسیار دزدی هایی که افراد خود می دانند و می بینند که دزدی است اما به ضعف دم نمی زنند یا به اجبار تن بدان می دهند! (به مصادیق این نکات بعدها بطور مفصل اشاره خواهد شد.)
 

     به موارد فوق که مستقیماً از مفاد قانون برمی آیند می توان موارد دیگری هم افزود مثلاً اینکه از نقطه نظر جامعه شناسی بحث پیرامون مسئلۀ دزدی هرگز به طرح شکایت از جانب صاحبمال منوط نیست، یعنی چنین نیست که جامعه شناسی تنها زمانی به این مسئله رو کند که صاحبمال آشکارا ربوده شدن مالش را رو کرده باشد! اولاً چه بسیار اموالی که برده می شوند بی آنکه صاحب مشخصی داشته باشند و چه بسیار صاحبانی که اموالشان برده می شود بی آنکه هیچ شکایتی داشته باشند و این در حالیست که تحققاً دزدی در هر دو حال به عنوان یک واقعیت جامعوی رخ داده است و خود این نفس عمل است که بعنوان یک واقعیت جامعوی مورد توجه و استناد جامعه شناسی قرار می گیرد یا باید که قرار بگیرد حال می خواهد مال صاحب و یا صاحبِ مال شکایتی داشته باشد یا نداشته باشد!

 

پایان بخش هشتم

 

🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers


برچسب‌ها: جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی, حسین شیران, بررسی مسائل اجتماعی

[ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]

[ ]