جامعه و جامعه شناس Society and Sociologist
حسین شیران
حدود 170 سال از زمانيکه اصطلاح جامعه شناسي بر زبان "اگوست کنت" جاري شد مي گذرد. در اين مدت نه چندان دراز اين علم جوان از فراز و نشيبهاي نظري و عملي بسياري گذشت تا توانست در ميان و بلکه در مقابل رقيبان قدرتمند و پرمدعا، موضوع و قلمرو و هدف خود را مشخص سازد و با کسب وجهه ي علمي براي خويش، در مدت زماني کوتاه از رسميت و مقبوليتي عام در سطح جهان برخوردار شود. اکنون ديگر نه در علميت جامعه شناسي ترديدي هست و نه در ضرورت آن و اينک مي توان گفت که هرجا جامعه اي رسماً به حدود و ثغور و باصطلاح بلوغ خويش نائل و واقف گشته است جامعه شناسي هم بعنوان يکي از ضروريات در آن پا گرفته است و در اين ميان کشور ما نيز در اين عصر شتاب، از قافله ي تيزپاي بشريت عقب نمانده است و به هر حال مي بينيم که جامعه شناسي در ايران بيش از پنجاه سال ( از 1336 که نخستين بار رشته ي علوم اجتماعي در دانشگاه تهران تأسيس شد ) سابقه دارد و اينک در هر گوشه اي از اين خاک عزيز در گرايشهاي مختلف تدريس مي شود.
اما مسئله اي که مطرح است اينست که هنوز بنظر مي رسد جامعه شناسي به جايگاه حقيقي خود در جامعه و در ارتباط با ساير علوم دست نيافته است فلذا به تبع آن مسائل و امور اجتماعي ما آنچنان که بايد، از دیدگاه اجتماعي مورد بحث و بررسي علمي قرار نمي گيرند و از اينروست که مي بينيم جامعه لبريز از مسائل اجتماعي مستور و مغفول مانده و حل نشده ايست که در ژرفا و پهناي تن ستبر اجتماعمان جريان دارند و آثار و تبعاتشان در جان نزار فرهنگ مان پراکنده اند و مدتهاي مديدي هم است که دست و پاگير اهالي ايران زمين بوده اند و دريغا ديگر نوعي سازگاري و يا بي اعتنايي هم نسبت به آنها در جامعه بچشم مي خورد! در اين باب چندان بر علوم ديگر خرده اي نيست که آنچه اينجا اينچنين به امان خدا وامانده است بر عهده ي علم جامعه شناسي بوده است که متأسفانه خود از همپايي با جامعه جامانده است!
اينکه آيا جامعه شناسي ايران با اين نيم قرن سابقه (بقول تبليغاتچي ها)، بحدي از توان و بلوغ رسيده است که حداقل پاسخگوي مسائل اجتماعي خودش باشد (حال مسائل جهاني پيش کش!) يا بحدي از زايندگي و باروري رسيده که بر بنيان مشخصاً غربي آن شاخ و برگي هرچند کوچک بيفزايد، خود مسئله اي ديگرست که طبعاً پاسخي از نقطه نظر تحقيق و تدقيق مي طلبد نه تئوريک و ما در اين نوشتار نه بدان بلکه در مرحله ي نخست به بررسي اين موضوع مي پردازيم که جايگاه حقيقي علم جامعه شناسي در جامعه کجاست؟ و يک جامعه شناس در چه موضعي بايد قرار گيرد و از چه ديدگاهي به بررسي مسائل اجتماعي جامعه در سطوح مختلف بپردازد؟
مي دانيم که زندگي اجتماعي انسان در ابعاد گسترده و گوناگوني جريان دارد و هر بعدي از آن موضوع شاخه اي از علوم و دانش بشري واقع شده است و مورد مطالعه قرار مي گيرد. در اين ميان جامعه شناسي هم عليرغم همپوشانيها و اشتراکاتي چند با علوم ديگر، موضوع و قلمرو و هدف خاص خود را يافته است و در اين راستا حيات علمي خود را پي مي گيرد. اما حيات علمي در اندرونيِ خواص يک چيز است و ورود علم به متن جامعه چيزي ديگر؛ به بياني ديگر بردن حيات اجتماعي به دانشگاه يک مقوله است و آوردن دانشگاه به حيات اجتماعي مقوله اي ديگر. علمي که تنها در حصار دانشگاهها و در انحصار اساتيد و صرفاً در خدمت دانشجو پروري و توليد چند کتاب و مقاله و پژوهش باشد در بهترين شرايط چيزي جز مصداق عيني "علم براي علم" نخواهد بود. جامعه شناسي ما هم بيشتر ( اگر نگوييم کلاً ) در دانشگاههايمان جريان داشته است و دارد و در عرصه ي اجتماع بسيار کمرنگ تر از علوم ديگر ظاهر شده است و مي شود و اين واقعيتي است غير قابل انکار و مسائل اجتماعي گوناگونِ مطرح نشده و بحث نشده و حل نشده در کشور خود گوياي اين نارسايي علمي و عملي در اين حوزه است!
جامعه شناسي نبايد تنها در چارچوب تئوريک محصور بماند و فارغ از گيرودار زندگي اجتماعي در کنج دنج عافيت به حيات علمي خويش بپردازد. اگر واقعيت علم جامعه شناسي را پذيرفتيم ( که فکر هم نمي کنم ديگر کسي پيدا شود - حداقل در کشور ما، که با پذيرش اين مسئله مشکلي داشته باشد و احياناً اگر هم داشت بايد ابتدا به تاريخ جامعه شناسي بازگردد و آنهمه کش و قوسِ تئوريک صرف شده در اين رابطه را مطالعه کند و اگر با دست پر بازگشت مطرح سازد) بايد اين حقيقت را هم بپذيريم که موضوع مطالعه ي جامعه شناسي در کليت خود همچنانکه از عنوانش هم برمي آيد "جامعه" است و از آنجا که جامعه در تماميت خود در برگيرنده ي همه ي امور و پديده هاي اجتماعي است که در آن شکل مي گيرند و جريان مي يابند و بر آن تأثير مي گذارند و از آن تأثير مي پذيرند؛
پس جامعه شناسي لاجرم بايد در موضعي قرار گيرد که بتواند کليت وقايع و امور اجتماعي گوناگون را در ارتباط با جامعه در نظر بگيرد و ميزان تأثير و تأثرپذيري آنها از جامعه را مورد مطالعه ي علمي قرار دهد؛ لازمه ي اين امر مهم و ضروري هم اينست که جامعه شناسي در یک کلام باصطلاح در رأس علوم ديگر قرار گيرد. اما اين گفته از آن جهت که مستعد ايجاد سوء تفاهم مي باشد و از طرفي ممکنست تداعي گر آن نظريه ي امپرياليستي معروف کنت و قائلين ديگرش باشد به توضيح بيشتري نياز دارد که ذيلاً مختصر و مفيد و البته در حد توان به آن مي پردازيم.
قبل از هر چيز بايد گفت که در رأس قرار گرفتن يک علم نبايد بمفهوم اهميت و حاکميت و تعيين کنندگي بيشتر آن علم نسبت به علوم ديگر قلمداد شود بلکه تنها به مفهوم "سرانجام رساننده" يا "تمام کننده" بايد مطرح باشد. اگر همه ي علوم را بر جامعه فايدتي مترتب باشد که هست، جامعه بعنوان يک کل بايد تمام کننده اي داشته باشد تا کارکرد همه ي تخصصها را در سطح کلي نسبت به جامعه در نظر گيرد و در راستاي اهداف والاي آن تنظيم کند؛ اين تمام کنندگي مي تواند تمام علوم از جمله خود جامعه شناسي را از لبه ي پرتگاه "علم براي علم" دور کند و بدامان گسترده ي جامعه باز گرداند. جامعه شناسي نمي تواند آنچنانکه در نظريه ي امپرياليستي مطرح بود علوم ديگر را تحت سيطره و سلطه ي خويش بگيرد. گذشت آنزماني که سايه ي شوم تحويل گرايي بر سر علوم حتي خود جامعه شناسي گسترده بود. اکنون ديگر عصر تخصص گرايي است و هر شاخه از علوم جايگاه حقيقي خود را تثبيت شده مي بيند فلذا در رأس قرار گرفتن جامعه شناسي هم نمي تواند ضرورت وجودي علوم (انساني) ديگر را انکار کند؛ در واقع اين امر نه ممکنست و نه مطلوب؛ چون اگر جامعه شناسي بخواهد مطابق نظريه ي امپرياليستي هر رشته ي علمي ديگري مثلاً روانشناسي را نفي و در خود مستحيل سازد و در واقع کارکرد آنرا خود به عهده بگيرد لاجرم بايد از آن رأس فرود آيد و اين به سقوط خويش و نفي خود ادعا خواهد انجاميد.
ديگر اينکه تمام کنندگي جامعه شناسي بمعناي وابستگي و نياز مطلق ساير علوم به آن نيست. يعني علوم ديگر در سير رشد و تکامل و حيات علمي خود بطور مطلق نيازي به جامعه شناسي ندارند. مسئله اينست که جامعه شناسي به حکم اينکه آن علوم و يا هر چيز ديگر مانند گروهها و هنجارها و ساختارها و نهادهاي اجتماعي را بعنوان يک واقعيت اجتماعي در جامعه تشخيص مي دهد بايد به بررسي و شناخت آنها در ارتباط با جامعه و ساير واقعيتهاي ديگر بپردازد و اين کار و وظيفه ي مقدر جامعه شناسي است که در کليت امر تأثير هر چيز را نسبت به جامعه مورد سنجش و مطالعه قرار دهد. بنابراين جامعه شناسي درصدد انکار يا دخالت در علوم ديگر نيست و اصولاً در مقام نفي هيچ يک از واقعيتهاي اجتماعي جامعه که خود وظيفه ي مطالعه ي آنها را دارد نيست و نمي تواند باشد چه در آنصورت به نفي خود اقدام نموده است نه نفع خود.
پس در رأس قرار يافتن جامعه شناسي را بايد تنها بمفهوم تمام کننده ي ساير علوم در نظر گرفت و نه چيز ديگر! همانطور که در فوتبال (مثالي ملموس براي اکثريت) به ثمر رساننده ي گل، تنها تمام کننده ي تلاشها و تمرينها و برنامه ها و استراتژيهاي کل تيم مي باشد و از نظر عقل و منطق هيچ برتریي بر ساير اعضاي تيم- مثلاً دروازه بان که بر روي خط نخست ايستاده است، ندارد.
يا يک جراح متخصص که در حوزه ي سلامت و درمان با اتکا به حاصل زحمات و دانش بقيه ي پرسنل پزشکي متخصص در اموري ديگر مانند آزمايشگاه و راديولوژي و اتاق عمل و پرستاري و داروسازي و ابزار سازي و غيره تلاش مي کند، تخصصش هرگز نفي کننده ي آنهمه تلاشها و تخصصها نيست و در رأس قرار گرفتنش بمعناي زير سايه و سلطه گرفتن آنها نمي تواند باشد و اصولاً يک جراح، در امور ديگر پزشکي متخصص نمي باشد و چيزي بيش از يک آشنايي کلي از تخصصهاي ديگر نمي داند اما آنچه مشخص است اينست که رابطه ها و ضابطه هاي آنها را در ارتباط با بيمار و نسبت به يکديگر نيک مي داند و از اين راه تخصص خود را در کنار تخصص ديگران بکار مي گيرد و تشخيص و درمان ضايعات و بيماريها را به سرانجام مي رساند. اتفاقاً در بيان مقام و موقعيت و کارکرد يک جامعه شناس، اغلب به مقام و موقعيت و کارکرد يک پزشک متخصص استناد مي شود که در نوشتار بعدي ادامه ي بحث را از اين منظر پي خواهيم گرفت.
🆔 @Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers (OST)
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران
[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
اصحاب نقاب Men of Veil
حسین شیران
بخش دوم
در نوشتار پيشين در رابطه با بعد عقيدتي اصحاب نقاب گفتيم که آنها بواسطه ي اينکه با حقايق اجتماعي حاکم سازگارند و حتي در ظاهر سنگ آن را بيشتر و بهتر از اصحاب وفاق بر سينه مي زنند از نظر حاکميت مشکل ساز محسوب نمي شوند و در کمال همزيستي با آن بسر مي برند. حال در اين بخش به بررسي بعد عملکردي اين گروه در جامعه مي پردازيم. همچنانکه در نوشتار "حقايق اجتماعي و وقايع اجتماعي" گفتيم اين گروه اگرچه حقايق اجتماعي حاکم بر جامعه را مي پذيرند اما در بعد عمل خود را محدود بر آن نمي دانند و از اينرو در رفتارشان ناسازگاريهاي زيادي بچشم مي خورد. شايد بيان يک مسئله به زبان ادبي با رعايت همه ي جوانب امر نتواند بدرستي حق مطلب را ادا کند اما اگر خوانندگان را به مشاهدات خودشان ارجاع دهيم کار کمي آسانتر شود.
همه ما در زندگي اجتماعي خود بکرات با افرادي مواجه مي شويم که قول و فعلشان يکي نيست و يا قول و فعلشان در موقعيتهاي مختلف فرق مي کند؛ مثلاً در محيط کار يک نوع قول و فعلي را در پيش مي گيرند اما بقول معروف «چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي کنند»! و اين مسئله را هرچه به بدنه ي دولت و حاکميت که ساپورت کننده ي حقايق اجتماعي مي باشد نزديکتر مي شويم فراگيرتر و حادتر احساس مي کنيم و هرچه از آن دورتر مي شويم خفيف تر و کمرنگ تر مي بينيم! شايد اين موضوع در خاطر شما تداعي گر صفاتي مانند "نان به نرخ روز خور"، "حزب باد"، "بوقلمون صفت" و عناوين ديگر باشد اما ما در اينجا بصورت کلي در مقام بيان اوصاف "اصحاب نقاب" هستيم نه منحصراً آنها؛ هرچند که آنها هم جزو اين گروه مي باشند اما ما اين عنوان را بر عناوين ديگر ترجيح مي دهيم چرا که بر آنها ثبات کمتر و بار منفي بيشتري مترتب است و از آنجا که اين گروه طيف وسيعي از افراد را در برمي گيرد قيد آن عناوين شايان همه نخواهد بود.
بله در واقع امر و نه در ظاهر آن، ساکنان نقاط آغازين اين طيف آنگونه هستند و در واقع هم مرز اصحاب نفاق و فراق مي باشند و بواسطه ي نزديکي بحالت خنثي يعني نقطه ي صفر هميشه احتمال سقوط آنها در يکي از آندو گروه وجود دارد. اما اينها فقط جزئي از طيف اصحاب نقاب مي باشند و در حرکت به سمت انتهاي مثبت طيف به افرادي با باورها و اعتقادات بيشتر و واقعي تر هم برمي خوريم که همانطورکه گفتيم سزاوار اطلاق آن عناوين نيستند. آنچه در کليت اين گروه مصداق و عموميت دارد اينست که به نوبت در روابط اجتماعي خود نقاب عوض مي کنند و درخور آن نقش بازي مي کنند! اين عوض کردن نقاب در مراتب پايين تر ممکنست در رابطه با هرکس صورت بگيرد و در مراتب بالاتر فقط در پيشگاه حاکميت و يا در شرايط اضطرار رخ دهد؛ بنابراين همه را نمي توان باصطلاح به يک چوب راند اما وجه مشترک همه ي اصحاب نقاب را به بياني روشن تر مي توان در يک نکته خلاصه کرد و آن عدم تطابق عقيده و عملشان مي باشد و از نظر فرهنگ و اجتماع مسئله ي آسيب شناختي اساسي هم بيشتر متوجه همين نکته است.
توسل و تمسک به حقايق اجتماعي جامعه و تقديس آن در جلوي صحنه - بقول گافمن (جامعه شناس آمريکايي/82-1922)، و عدم پايبندي به آن در پشت صحنه، به تضعيف و تخريب تدريجي فرهنگ جامعه منجر مي شود و همچون ويروسي در پيکره ي اجتماع (و يا مثلاً رايانه) عمل مي کند که در ظاهر پنهان است اما در واقع وجود دارد و در برهه هايي از زمان خود را نشان مي دهد و مسبب مشکلات کارکردي متعددي مي شود. حال اينکه با کدام پادزهر يا آنتي ويروس بايد اين ويروسها را آشکار و برطرف سازيم و تن نزار فرهنگ جامعه را از هجوم گاه و بي گاه آنها عافيت بخشيم از نظر اجتماعي خود مسئله ي بنيادي ديگريست و تدقيق و تدبيري بنيادي نيز مي طلبد.
در ادامه جهت آشنايي بيشتر با بعد عملکردي اصحاب نفاق، به مثالهايي چند از تضاد و تقابل فکر و عمل آنها در سطح جامعه اشاره مي کنيم با قيد اين تذکر که اگرچه مثالهاي بکار برده شده در اين قسمت مبتني بر تجربيات و واقعيات اجتماعي مي باشند اما تعميم آنها به همه و يا تجميع آنها در يک نفر مد نظر نمي باشند:
اصحاب نقاب آنهايي هستند که دنيا را دار مکافات مي دانند و حجاب ديده و ممرّ آخرت و خلاصه آنچه که نبايد به آن پرداخت، در حاليکه از آنطرف شب و روز در کار دنيا ويل اند و ويلان، فرصت يک کار خير هم پيدا نمي کنند! مال و اموال دنيا را فتنه و فريب مي دانند و بار گران و مايه ي دغدغه ي جان و خلاصه اسباب دنيا که بايد گذاشت و گذشت، از آنطرف هي مي بُرند و مي بَرند و مي اندوزند و هتل مي سازند و قصر مي سازند و عزيز تر از ديده و جان مي دارند و سخت سرگرم تجمل گرايي اند و شيک پرستي و چشم و هم چشمي و الي آخر! پست و مقام را مرتبه ي دنيوي مي دانند که به درد سرش نيرزد و جز احساس مسئوليت و خدمت به مردم انگيزه ي ديگري نمي طلبد و قابليت مي خواهد و تجربه و تخصص و تعهد، از آنطرف زير خاکي زير آب مي زنند و توطئه مي کنند و تخريب و ترور شخصيتي و تهديد و تهمت و افترا و چاپلوسيِ مافوق و چهره سازي و صحنه سازي و هزار تر و ترفند که من شايسته ترم، نوبتي هم باشه نوبت منست، اگر من باشم چنان شود و چنان کنم و الباقي ماجرا!
نماز را ستون دين مي دانند و کليد بهشت و ارتباط با خالق و "تنهي عن الفحشاء و المنکر" و واجب تر از کار و صدها حقيقت ديگر اما از آنطرف بي نمازي و فوت وقت و فرار از جماعات و احاله و تکاهل و خانواده هاي بي نماز و نمازهاي بي طهارت و تهيت و درگير شبهات و شکيات و مبطلات جزيي از وقايعشان است! نظام حاکم را مي ستايند و حکومت عدل و انصاف و آزادي و امام زمان مي دانند و از نان شب واجب تر، از آنطرف حقايقش را مي شکنند و عقايدش را زير پا مي گذارند و متهم به خفقان و تخطئه و بخور بخور و بکش بکش مي کنند و خلاصه هيکله اش را خرد مي کنند و نقل مجالس شبانه مي سازند!
آمريکا را شيطان بزرگ و ام الفساد و مستکبر و جهانخوار و توطئه گر و سرزمين فتنه و فساد مي خوانند و کمي آنطرفتر آمريکا مي شود مهد تمدن و آزادي و دموکراسي و علم و صنعت و تکنولوژي و خدمت به شهروندان و کلاً بشريت، خلاصه بهشت زمين که لابد حيف هم است که آدم بميرد و آنجا را نبيند يا حداقل بچه اش آنجا تحصيل نکند! اينترنت و ماهواره و ويدئو و سي دي پلاير و امثالهم را آلت فساد و خطا و انحراف و جرم و جنايت و توأمان ابزار استکبار و سياست و ذهن شويي و تبليغات مسموم مي دانند اما عجبا که در اين روزگار کمتر خانه اي بي آن آلات فساد پيدا مي شود مگر آنکه توان داشتنش را نداشته باشد! آقا و خانم و بچه ها آنلاين و آفلاين با تمام نقاط دنيا در ارتباطند و رسيور دو بشقابه و سه ال ان بي هم کفاف نمي دهد و يک موتور هم پشتش مي بندند و خلاصه سر از همه چيز در مي آورند و آخرش هم گردن بي چيزها مي اندازند!
خدمت به مردم را وظيفه مي دانند و افتخار و شرط اسلام و سازندگي و مردمسالاري، آنوقت سر ارباب رجوع داد مي زنند و منت مي گذارند و به هر ترتيب که شده از کار و وظيفه و تخصص و تعهد و مدنيت و اهليت و اسلاميت مي بُرند و مزدش را بي کم و کاست بلکه با اضافات عيان و نهان مي برند و مي ريزند حلقوم زن و بچه، آخر سر هم پاک شويي و مالشويي! زنان و دختران بي حجاب و بدحجاب را آفت و مايه ي ننگي براي خانه و خانواده و اخلاق و فرهنگ و جامعه و دين مي دانند و تير دشمن و بازار شيطان، از آنطرف خدا داند که پنهان و آشکار و مستقيم و غير مستقيم و از پس و از پيش چنان مستغرق سير و تماشا مي شوند و چنان به به و چه چه و احسن الخالقين و اگر هم پايش بيفتد ... استغفرالله!
کتاب را غذاي روح مي دانند و خانه هايشان يک قفسه ي کتابخانه ي کوچولو ندارند! در حمايت از توليد داخلي شعار مي دهند و خانه هايشان پر از اجناس خارجي و فيلمهاي کپي شده است! شهر را خانه ي خودشان مي دانند و همچون سطل آشغال از آن استفاده مي کنند! غيبت کنندگان را گوشتخواران آخرت مي دانند و پشت سر عالم و آدم صفحه مي گذارند! و صدها آنگويه و اينگونه هايي که بيانشان تنها بازگويي و بازنويسي است و خوانندگان فرهيخته خود همه را مي دانند و مي بينند. بله اينها و همانها که خود مي دانيد همه واقعيتهايي اجتماعي در رابطه با عدم تطابق قول (جلوي صحنه و يا درحقيقت امر) و فعل (پشت صحنه و در واقعيت امر) گروهي موسوم به اصحاب نقاب است؛ آنها که به حقايق اجتماعي حاکم بر جامعه اشراف و اعتقاد دارند اما نوع عملکردشان در آن راستا نيست! اينها همه براي همه نيست! همه براي يکي هم نيست! بلکه همه براي جامعه است! اينها وقايع اجتماعي جامعه هستند! وقايعي که نبايد انکار شوند! اعتراف به واقعيتهاي جامعه نخستين گام در مواجهه ي اصولي با آنهاست! آنها که بايد نخست مورد پذيرش واقع شوند تا بعد بدرستي مورد توجه و مطالعه و بررسيهاي آسيب شناختي قرار بگيرند.
شايد هيچگاه نتوان جامعه اي فارغ از اين خصوصيات داشت اما حداقل مي توان آنها را هر چه بيشتر در اقليت قرار داد و بر اين مهم همانند هر پديده اجتماعي ديگري نبايد يک بعدي انديشيده شود و همه تنها از شرّ سر اصحاب نقاب دانسته شوند. عوامل ديگري از جمله ساختار حقايق اجتماعي حاکم و شرايط اجتماعي خود جامعه هم در اين رابطه دخيلند که در نوشتارهاي بعدي به آن خواهيم پرداخت.
🆔 @Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers (OST)
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران
[ جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
اصحاب نقاب Men of Veil
حسین شیران
بخش اول
در رابطه با پذيرش حقايق اجتماعي حاکم بر جامعه و رفتار بر اساس آنها در نوشتار پيشين گفتيم که افراد جامعه را مي توان به لحاظ تئوريک حداقل در چهار گروه در نظر گرفت: "اصحاب وفاق"، "اصحاب نقاب"، "اصحاب نفاق" و "اصحاب فراق" و نيز گفتيم که اصحاب وفاق و اصحاب فراق بنابر يکي بودن قول و فعلشان، موضعشان در قبال نظام اجتماعي حاکم مشخص است اما اصحاب نقاب و اصحاب نفاق بدليل پنهان داشتن يک بعد و تظاهر در بعد ديگر، موضعشان در قبال نظام اجتماعي بدرستي مشخص نيست و بيشترين تهديد براي هر نظام اجتماعي هم از جانب ايندو گروه مي باشد. حال به بررسي اين مسئله مي پردازيم که در مقايسه با يکديگر کداميک از ايندو گروه پنهانکار و غير مطمئن از پتانسيل آسيب اجتماعي بيشتري براي نظام اجتماعي برخوردار است؟ اصحاب نقاب يا اصحاب نفاق؟
شايد حاجتي به بيان نباشد که از نظر سياست و حاکميت، وجود اصحاب نفاق در بطن نظام اجتماعي بسيار مسئله سازتر و خطرناکتر از اصحاب نقاب يا حتي اصحاب فراق مي باشد؛ چرا که هدف اين گروه اساساً تضعيف و تخريب پنهان حقايق اجتماعي حاکم است چون در باطن هم اعتقادي به آنها ندارند هرچند سعي مي کنند با همانندسازي رفتارشان تا وقتي معين بر اين واقعيت سرپوش بگذارند. از آنجا که اين گروه ابعاد عقيدتي حقايق نظام اجتماعي حاکم را نشانه مي روند و اين موضوع بخصوص در روزگار نوين که نظامهاي سياسي به شدت بر ايدئولوژيها و بسترسازيهاي ذهني و عقيدتي اتکا دارند تهديدي بسيار جدي و بنيادي بشمار مي رود، موضع حاکميتها در مقابل اصحاب نفاق کاملاً قابل درک است.
به هرحال اين گروه از نظر حاکميت، دشمناني قاطي دوستان بشمار مي روند که براي رسيدن به اهداف خود مترصد فرصت اند فلذا نسبت به بقيه گروهها در موقعيتي لرزنده و لغزنده به سر مي برند و احتياط و انرژي بيشتري از نظام حاکم را مصروف خود مي سازند. اما از نظر اجتماعي اگر کارکرد تهديدآميز اصحاب نقاب از اصحاب نفاق بيشتر نباشد کمتر هم نيست. در ادامه ي نوشتار در حد توان دانش و بينش خويش به بررسي اين مسئله خواهيم پرداخت.
در ميان چهار گروه مذکور، اصحاب نقاب در برگيرنده ي خيل عظيمي از افراد جامعه مي باشند و به جرأت مي توان گفت که تمام افراد جامعه از نگارنده گرفته تا انکار کننده حداقل بخشي از عمر خود را به هر دليل در هيبت و معيت اين گروه به سر برده اند. اهالي اين قبيله ي بزرگ خيل جمعيت خود را مديون عدم مخالفت با حقايق و هنجارهاي اجتماعي حاکم مي باشند. حال اين عدم مخالفت ممکنست از بي تفاوتي محض گرفته تا اعتقاد قوي را در برداشته باشد يعني اگر طيفي براي ميزان واقعي پذيرش حقايق اجتماعي در نظر بگيريم پراکندگي اين گروه از نقطه ي صفر تا بالاترين نقاط مثبت آن بچشم مي خورد و اين، ميزان طرفداري آنها از حقايق را نيز نشان مي دهد چه ممکن است در مرتبه اي از حالت خنثي تا تعصب شديد، نسبت به حقايق حاکم واکنش نشان دهند.
اين از واقعيت امر و در ظاهر امر هم مطابق آنچه پيشتر آمد اساساً اين گروه کم و کاستيهاي اعتقاد خود به حقايق را با "اصل تظاهر" جبران مي کنند و در اين باب گاهي تا آنجا پيش مي روند که در اعتقاد و طرفداري از حقايق، فراتر از معتقدان واقعي امر يعني اصحاب وفاق جلوه گر مي شوند! ماهيت اين قوم حتي بر نظامهاي حاکميتي هم پوشيده نيست و اصولاً مرکب تظاهر را در مکتب حقايق اگر نمايشي هست گشايشي نيست و بعد از تاختني چند تفاوت نمود از وانمود نمايان مي شود. اما آنچه در رابطه با آنها براي يک نظام سياسي و حکومتي اهميت دارد اينست که به هرحال با حقايق اجتماعي حاکم مشکلي ندارند و برخلاف اصحاب نفاق که در پنهان و اصحاب فراق که آشکارا با آنها مخالفت مي ورزند و سر ستيز دارند، در کمال سازش با آنها به سر مي برند و هيچ جايگزين ديگري هم براي آن در نظر ندارند.
از اينرو اصحاب نقاب هيچگاه با نظامهاي حاکميتي مشکلي پيدا نمي کنند و در همزيستي مسالمت آميزي بسر مي برند و اين همپايي و همزيستي پديده اي واقعي و تاريخي است بنحويکه اگر بتوانيم تاريخ نخستين حکومت را مشخص سازيم از همان تاريخ بايد بر موجوديت اين گروه نيز صحه بگذاريم. آنها به خواسته هاي حکومتها شکل مي دهند و مرام آنها را ارضا مي کنند و در مقابل به سايه ي امن حاکميت خزيده و از آسيبهاي زمان چند صباحي در امان مي مانند. بنابراين در ميان چهار گروه مطرح شده، اين گروه بدليل انعطاف تاريخي قابل توجه خود، از پوياترين و پاينده ترين وضعيت ممکن برخوردارند و تاريخ تجارب چندين ساله ي بشريت گواهي مي دهد که اگر قوام حکومتها به اصحاب وفاقشان است دوام آنها هم در گروي اصحاب نقابشان است!
آنها مي دانند که ماهيت اين گروه عظيم در اقتصاد و معيشتشان نهفته است و فرمول تغذيه يشان هم روزمره است و با اين آگاهي ساده ماداميکه نان در کيسه داشته باشند آنها در پيرامونشان خواهند ماند ضمن اينکه بايد مراقب باشند تا بوي نان تازه اي بمشامشان نخورد چه در آنصورت بايد بتدريج منتظر پراکنده شدنشان از آن نقطه و جمع شدنشان در نقطه اي ديگر باشند چرا که آنکه بنده ي نان و نداست به دوام آنچه مي گيرد توجه دارد نه آنکه مي دهد! و اين پراکندگي خود يکي از نشانه هاي واقعي پايان عمر يک نقاب و آغاز حيات نقابي ديگر است. اصحاب نقاب بوي تغيير را زودتر استشمام مي کنند چرا که نداي تغيير هم بيشتر از همه بر گوش آنها خوانده مي شود و اين خود بي جهت نيست. اما آنچه از نظر اجتماعي در رابطه با اين گروه اهميت مطالعه و مداقه مي يابد آن بعد ديگر قضيه يعني بعد عملي حقايق است که بواسطه ي تحت تأثير قرار دادن آرام اما مدام فرهنگ، اين کژکارکرد پنهان اما واقعي بزرگترين آسيبهاي اجتماعي را بر پيکر جامعه وارد مي سازد. در نوشتار بعدي به اين موضوع خواهيم پرداخت.
🆔 @Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers (OST)
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران
[ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
حقايق اجتماعي و وقايع اجتماعي Social Realities And Social Truths
حسین شیران
بخش دوم
در نوشتار "حقيقت اجتماعي و واقعيت اجتماعي (1)" در بيان وجه تمايز بين ايندو مفهوم در حوزه ي جامعه شناسي، چنين آمد که حقايق اجتماعي بيانگر راستي ها و درستي هاي مورد قبول جامعه هستند و در قالب ارزشها و آداب و رسوم و قوانين اجتماعي چارچوبي براي رفتار افراد جامعه بشمار مي روند و وقايع اجتماعي هم صرفنظر از درستي يا نادرستي شان به تمام آنچه که در متن جامعه رخ مي دهد اطلاق مي شود.
حال اين سوال مطرح است که حقايق اجتماعي تا چه حد مورد پذيرش افراد جامعه قرار مي گيرند و ديگر اينکه افراد تا چه حد بر اساس حقايق اجتماعي جامعه يشان عمل مي کنند؟ سوال نخست به عموميت حقايق اجتماعي توجه دارد و سوال ديگر به مرجعيت آنها.
در پاسخ تئوريک به اين سوال ناچار بايد وضعيت مفروض افراد جامعه را در رابطه با اين مسئله مشخص کنيم که از چهار وضعيت کلي زير خارج نمي باشد:
الف- آنها که حقايق اجتماعي را مي پذيرند و بر اساس آن عمل مي کنند.
ب- آنها که حقايق اجتماعي را مي پذيرند اما بنوعي ديگر عمل مي کنند.
ج- آنها که حقايق اجتماعي را نمي پذيرند اما بر اساس آن رفتار خود را تنظيم مي کنند.
د- آنها که حقايق اجتماعي را نمي پذيرند و بر اساس آنهم عمل نمي کنند.
گروه نخست را که ميزان انطباق و سازگاري رفتارشان با حقايق اجتماعي جامعه بالاست مي توان "اصحاب وفاق" ناميد.
گروه دوم را که حقايق اجتماعي را مي پذيرند اما در حيطه ي عمل شيوه هاي ديگري را نيز در پيش مي گيرند و در واقع برخلاف اعتقادشان، خود را محدود به حقايق اجتماعي نمي کنند مي توان "اصحاب نقاب" ناميد.
گروه سوم که اعتقادي به حقايق موجود ندارند و يا حداقل با برخي از عناصر آن مشکل دارند اما مصلحتاً و موقتاً اعمال و رفتار خود را با آنها تنظيم مي کنند همان "اصحاب نفاق" هستند.
و گروه چهارم را که نه در نظر و نه در عمل اعتقادي به حقايق موجود ندارند و به هر دليل از آنها دوري مي گزينند مي توان تحت عنوان " اصحاب فراق" در نظر گرفت.
پس بطور خلاصه مي توان چنين در نظر گرفت که اصحاب وفاق، هم پندار و هم کردارشان با حقايق اجتماعي جامعه سازگار است. اصحاب نقاب، پندارشان با حقايق اجتماعي موافق است اما کردارشان سازگار نيست. اصحاب نفاق، پندارشان با حقايق اجتماعي سازگار نيست اما کردارشان منطبق با آنهاست و بالاخره اصحاب فراق، نه پندار و نه کردارشان هيچکدام با حقايق اجتماعي جامعه مطابقت ندارد و باصطلاح از هردو بعد با حقايق موجود بيگانه اند. در جدول زير همين موضوع را به بياني ديگر ملاحظه مي کنيم:
* وضعيت واقعي افراد جامعه در مواجهه با حقايق اجتماعي
انطباق پندار با حقايق انطباق کردار با حقايق
اصحاب وفاق + +
اصحاب نقاب + -
اصحاب نفاق - +
اصحاب فراق - -
اما بايد دانست که اين جدول، واقعيت مواجهه ي افراد جامعه با حقايق اجتماعي را نشان مي دهد وگرنه مطابق آنچه که خود افراد جامعه اظهار مي دارند اکثريت قريب به اتفاقشان هيچ مشکلي با حقايق اجتماعي موجود ندارند و در عمل هم از پيروان پروپاقرص آن مي باشند. بنابراين اگر بخواهيم بر اساس اين اظهارات وضعيت گروهها را مشخص کنيم بايد جدول فوق را بدين شکل تغيير دهيم:
* وضعيت ظاهري افراد جامعه در مواجهه با حقايق اجتماعي
انطباق پندار با حقايق انطباق کردار با حقايق
اصحاب وفاق + +
اصحاب نقاب + +
اصحاب نفاق + +
اصحاب فراق - -
بدين ترتيب همچنانکه مشاهده مي کنيم در ظاهر امر برخلاف گروه آخر که به هر شکل از نظام اجتماعي موجود و حقايق مورد استناد آن همچنان دوري مي گزينند، سه گروه اول چه با تظاهر و چه بي تظاهر خود را تابع حقايق و شرايط نظام اجتماعي موجود نشان مي دهند فلذا مي بينيم که در هر جامعه اي، نظام اجتماعي حاکم هميشه افراد زيادي را پيرامون خود درمي يابد.
اما در بازگشت به واقعيت امر، در ميان چهار گروه فوق، مي بينيم که گروههاي اول و چهارم يعني اصحاب وفاق و اصحاب فراق، باصطلاح بدليل يکي بودن قول و فعلشان، موضعشان در برابر نظام اجتماعي حاکم مشخص و روشن است و مطالعه ي جامعه شناختي آنها هم دشوار نيست چرا که در دو سر طيف هيچکدام ابعاد واقعيت اجتماعي شان بر ديگران پنهان نيست و پوشيده هم نمي دارند.
اما گروه دوم و سوم يعني اصحاب نقاب و اصحاب نفاق بدليل پوشيده داشتن بعدي از واقعيتهاي اجتماعي شان، هر يک بنوعي تهديدي براي نظام اجتماعي بشمار مي روند و به سبب تظاهر در پندار يا کردارشان، به آساني هم به مطالعات واقع بينانه ي جامعه شناختي تن نمي دهند از اينرو بواسطه ي وجود ايندو گروه، هميشه بايد از نظر اجتماعي بخشي از جامعه را بعنوان "اعضاء غير مطمئن" در نظر گرفت.
اما براستي کداميک از ايندو گروه غير مطمئن که کم و بيش در هر جامعه اي پيدا مي شوند، مي تواند براي نظام اجتماعي جدي تر و مسئله سازتر باشد؟ آنها که کردارشان غير حقيقي است يا آنها که پندارشان غير حقيقي است؟ آنها که در بعد عقيدتي تظاهر مي کنند يا آنها که در بعد عملي تظاهر مي کنند؟ کداميک؟
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حقایق وقایع اجتماعی, هنجارهای اجتماعی
[ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
حقايق اجتماعي و وقايع اجتماعي Social Realities And Social Truths
حسین شیران
بخش اول
از جمله تمايزات مهمي که حداقل در حوزه ي جامعه شناسي لازمست جدي گرفته شود تمايز مفهومي ميان دو واژه ي "حقيقت" و "واقعيت" است. همه مي دانيم که در بيان عامه ايندو واژه اغلب بجاي هم بکار مي روند و حتي در کتابهاي لغت هم مرزبندي آشکاري در اين خصوص به چشم نمي خورد! اما به هرحال در اين حوزه بر اين منوال اداي مطلب بخوبي صورت مي گيرد و ظاهراً هيچ مشکلي هم پيش نمي آيد!
در حوزه ي جامعه شناسي اما شرايط فرق مي کند و ضرورت دارد که بين حقيقت اجتماعي و واقعيت اجتماعي تفاوت اساسي قائل شويم. در اين نوشته با نظر به اينکه در کتابهاي لغت فارسي و انگليسي از کلمات مشترکي در بيان معناي ايندو استفاده مي شود، جهت تصريح در بيان مسئله، حقيقت را معادل truth و تنها بمعناي راستي و درستي امر و واقعيت را معادل reality و صرفاً بمعناي رخداد و پيش آمد در نظر مي گيريم؛ بعبارت ديگر در ادامه ي بحث چنين مي دانيم که حقيقت، از هرآنچه حق است سخن مي گويد و واقعيت، از هر آنچه اتفاق افتاده است؛ چه حق! چه ناحق! همانطور که از عناوين هر دو هم چنين برمي آيد.
با اينحساب منظور از "حقايق اجتماعي" راستي ها و درستي هاي مورد قبول جامعه است و منظور از "وقايع اجتماعي" هر آنچه صرفنظر از حقايق اجتماعي در جامعه رخ مي دهد و باصطلاح در عالم بيرون تحقق مي يابد. هم حقايق اجتماعي و هم وقايع اجتماعي هردو بعنوان پديده هاي اجتماعي در حوزه ي مطالعات علم جامعه شناسي قرار مي گيرند و توأمان و در ارتباط باهم مورد بررسي واقع مي شوند. اساساً بدون حقايق اجتماعي زندگي اجتماعي ممکن نمي شود چرا که در آنصورت هر واقعيت اجتماعي که رخ دهد مجاز خواهد بود و معياري براي رد يا قبول آن وجود نخواهد داشت!
حقايق اجتماعي در واقع همان هنجارهاي فرهنگي جامعه مي باشند و دربرگيرنده ي ارزشها و آداب و رسوم و قوانين اجتماعي و مي دانيم که برخي از حقايق اجتماعي بين جوامع بشري مشترک هستند و برخي ديگر تنها خاص يک جامعه بشمار مي روند. حقايق اجتماعي بعنوان مرجعي براي بايدها و نبايدهاي اجتماعي، چارچوبي براي کنشهاي اجتماعي افراد جامعه مشخص مي کنند و از اينرو در حکم ضروريات زندگي اجتماعي از طريق فرآيندهاي "اجتماعي شدن" به تمام افراد جامعه منتقل مي شوند.
اما باز مي دانيم که صرف آموزش و پرورش اجتماعي نمي تواند به تنهايي تضمين کننده ي حقايق اجتماعي باشد از اينرو در کنار اجتماعي شدن، بحث "کنترل اجتماعي" نيز مطرح مي شود. با اينحال سرپيچي از حقايق اجتماعي در هر جامعه اي کم و بيش رخ مي دهد و خود بعنوان يک واقعيت اجتماعي مباحث ديگري را پيش مي کشد. از ديدگاه اجتماعي توجه و تمکين به حقايق اجتماعي بطور يکسان براي همه افراد جامعه ضروريست و هرگاه و به هر دليل انحراف يا سرپيچي از آن در هر سطح يا طبقه اي از جامعه مشاهده شد لازم است بعنوان يک واقعيت اجتماعي با آن برخورد شده و بصورت عيني و واقعي مورد مطالعات آسيب شناسي اجتماعي قرار گيرند. اما مسئله اينجاست که در اين رابطه رعايت اعتدال بمفهوم ارجاع يکسان همه ي واقعيتها به حقايق اجتماعي در جامعه صورت نمي پذيرد فلذا افراط و تفريط هايي پنهان و آشکار در مواجهه با آن صورت مي پذيرد.
شايد بيان يک مثال نگارنده را از تکاپو و تکلف بيشتر در اين رابطه معاف دارد؛ پديده اي اجتماعي مانند دزدي را در نظر مي گيريم؛ اين پديده يک حقيقت امر دارد و يک واقعيت امر؛ همچنانکه گفتيم حقيقت امر درستي يا نادرستي آنرا مشخص مي کند و بر همه روشن است که دزدي از نظر اجتماعي يک امر نادرست و ناپسند مي باشد و نبايد از طرف هيچکس رخ بدهد اما واقعيت امر اينست که دزدي علي رغم ناپسند بودنش، در اشکال مختلف و در سطوح مختلف در جامعه رخ مي دهد و اينجاست که پس از تحقق يافتن در متن جامعه بايد بعنوان يک پديده اجتماعي عيني و واقعي از هر نظر مورد توجه قرار گيرد.
اما متأسفانه مشاهده مي کنيم که مواجهه با يک واقعيت اجتماعي مانند دزدي و يا ساير وقايع، از حالت اعتدال خود خارج شده است و بشدت دچار نوسان گشته است. گاهي وقايع اجتماعي در جامعه انکار مي شوند و اين بيشتر ازين مشرب آب مي خورد که تصور مي کنيم حقايق اجتماعيِ ما بدليل ديني بودن جامعه و ديندار و مومن و متعهد بودن افرادش ( البته اين ديدگاه شامل همه ي افراد نمي شود ) از ارزش و احترام خاص و به تبع آن از صلابت و قدرتمندي لازم برخوردار است فلذا در مواردي يقين حاصل مي کنيم و در مواردي ديگر احتمال کمتري مي دهيم که انحراف يا تخطي از آن صورت پذيرد فلذا با اينکه مي دانيم صرف وجود حقايق اجتماعي از بازدارندگي لازم و مطمئن برخوردار نيست و به اصطلاح عاميانه با حلوا حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود، باز با يک نوع خوش بيني محض از قداست حقايق اجتماعي مان، سرپوشي بر وقاحت وقايع اجتماعي خود مي سازيم و آن را در ابعادي از جامعه مي گسترانيم! اينجاست که حقايق اجتماعي جامعه بجاي اينکه مرجع و چارچوبي براي افعال و کنشهاي اجتماعي مان باشد مأمن و پناهگاهي براي انحرافات و جرائم اجتماعي مان مي شود و از اينروست که مي بينيم برخي از افراد و مقامات و مسئولان و دستگاههايمان زير سايه ي اين طرز تلقي، از اصل برائت برخوردار مي شوند و وقايعشان زير حقايقشان پنهان مي ماند و از هرگونه برخوردها و بررسي هاي واقع بينانه در امان مي مانند!
اما بايد پذيرفت که پنهان کردن وقايع اجتماعي هرگز به صلاح جامعه نخواهد بود چرا که واقعيتهاي اجتماعي هرگز از بين نمي روند و همچون ياخته هاي سرطاني زير پوست حقايق به رشد خود ادامه مي دهند و سرانجام روزي همچون زخمي ديرين و ريشه دار بر پيکر جامعه دهان باز مي کنند و با بويي از تعفن و تنفر برملا مي شوند اما در اينصورت ديگر موضوع از يک مسئله ي اجتماعي معمولي مي گذرد و به يک فاجعه ي اجتماعي واقعي تبديل مي شود! پس اينکه مثلاً تصور کنيم کراهت دزدي در هر جامعه اي و بر همه ي افراد آشکار است و مضافاً اينکه در جامعه ي ديني ما، دين مبين اسلام نيز بشدت آن را نکوهيده و جزاي سرسختانه اي هم در حق آن در نظر گرفته است و بر اين مبنا انتظار داشته باشيم که تنها با اجتماعي کردن (آگاه کردن) مردم با اين حقايق، در جامعه ي ما از ميزان آن بخصوص در نزد افراد مسئول و متعهد و ديندار بشدت کاسته شود و تنها آنهم بصورت احتمال در سطح افراد ناآگاه و غير مسئول و غير متعهد جامعه رخ بدهد که لابد اينهم در هر جامعه اي رخ مي دهد و امري طبيعي است، بعد با يک اطمينان خاطر کذايي از سر مسئله بگذريم و به مسائل مهمتر(؟) بپردازيم، از نظر اجتماعي اين نوع نگرش، بسيار خوش بينانه و غير واقعي مي باشد و در عمل و در واقعيت امر به کرات مسبب مشکلاتي شده است و خواهد شد؛
چرا که افراد ماهرانه ضعف هاي موجود در ساختار حقايق را تشخيص مي دهند و باصطلاح از سر سوزني رخنه در سد حقايق، شتر وقايع خود را با باري گران از آن رد مي کنند و آب از آب تکان نمي خورد و اگر هم خورد با ترفند هميشه کارساز " کي بود کي بود من نبودم" همه چيز را مي شويند و پاک مي برند! يا اگر هم کسي بويي برد مصداق " کي ديد کي ديد" واقع مي شود و بقول آن يارو، کننده را ول مي کنند و بيننده را سر مي برند! آخر سر هم طلبکار مي شوند که مگر چنين کاري ممکن است؟ اين دروغ است تهمت است و توطئه و فلان و فلان! يعني تو مي گويي ساختار حقايق ما مشکل دارد و تا حالا هم کسي نفهميده و فقط توي بيننده فهميدي؟ تو به قداست و کارآيي و مرجعيت حقايق ما شک داري؟ حالا باز بقول يارو چه بياور و چه بار کن! خلاصه اينکه همان اصل برائت کار خودش را مي کند و آنچه براستي رخ داده است در زير خروارها طلب و ادعا پنهان مي شود!
دزدي را بايد بعنوان يک واقعيت اجتماعي که ممکن است از هر پست و مقامي سر بزند قلمداد کرد و کنترلهاي اجتماعي و تدابير لازم را بر آن انديشيد و مهمتر از آن اينکه آن تدابير را بکار بست؛ چرا که مشاهده مي کنيم اغلب تدابير و کنترل هاي اجتماعي لازم در اين رابطه انديشيده شده اما بهنگام ضرورت اعمال نمي شوند و يا به هر دليل مدتهاي طولاني اعمال آنها معطل مي ماند. حتي در مواردي بعد از محرز شدن واقعيت امر، مبتني بر همان اصل برائت ( يعني استناد بدرستي حقايق و پاکي جستن از خلاف آن ) احتياطهاي لازم بکار بسته مي شوند که مبادا اشتباهي رخ داده باشد و آبرويي از مومني متعهد که بي گمان واجب تر از حرمت کعبه است ريخته شود ضمن اينکه اتوبان اعاده ي حيثيت هم در حقشان همچنان باز است تا در صورت عدم چربش واقعيت بر حقيقت بلافاصله با احترام خاص به سراپرده ي امن خويش بازگردند و آش همان آش و کاسه همان کاسه! اتفاقاً به يک نوع واکسيناسيون اجتماعي هم مجهز مي شوند و ديگر از تب و لرزهاي فاش شدن وقايع هم نمي هراسند!
اما آنروي ديگر قضيه، گروهي ديگر بواسطه ي اينکه مارک قابليت انجام هرگونه اقدامات ضد اخلاقي و ضد اجتماعي بر پيشانيشان خورده، هميشه زير سايه ي ظن و ترديد اجتماعي به سر مي برند و وقايع اجتماعي شان هميشه در معرض تقويت و بزرگنمايي است و با توجه به موقعيتشان، هميشه در آستانه ي محکوميت قرار دارد مگر آنکه خلافش ثابت شود! آنچه که بطور خلاصه آمد بيان دو نوع افراط و تفريط در مواجهه با واقعيتهاي اجتماعي مي باشد که از ديدگاه آسيب شناختي اجتماعي مطرح هستند. به هرحال تاريخ، خود داستان واقعيتهاي اجتماعي فراواني است که به هر شکل بوقوع پيوسته اند و آينده هم آبستن وقايع ريز و درشت ديگريست که به هر ترتيب بوقوع خواهند پيوست و همه ي اينها در بستر گرم و نرم شده ي جامعه رخ داده اند و مي دهند و خواهند داد! هدف و اميد نگارنده در اين راستا جز اين نيست که شرايطي فراهم سازيم تا با آسيب شناسي دقيق و بلا شرط مسائل و موضوعات اجتماعي جامعه، فرهنگ اعتدال را در رابطه با مواجهه ي اصولي و بدور از افراط و تفريط با واقعيتهاي اجتماعي مان ترويج دهيم.
نبايد تصور کنيم که حقايق اجتماعي جامعه با انحراف و تخطي افراد از آنها، بي ارزش و خدشه دار مي شوند و ضرورت بدانيم که براي حفظ حرمت و حريم حقايق، واقعيت هاي جامعه يمان را انکار کنيم يا کمرنگ تر نشان دهيم. همانطور که پيشتر آمد اين طرز نگرش باعث مي شود که برخي با توسل به حرمت و قداست و مرجعيت و کارآيي حقايق، وقايع خودشان را کتمان سازند و باصطلاح "پاک نمايي" کنند. ارزش حقايق بسته به افرادي نيست که به آن اعتقاد دارند و يا براساس آن عمل مي کنند بلکه ارزش افراد بلکه جوامع بسته به حقايقي ست که به آن اعتقاد دارند و براساس آن عمل مي کنند. بنابراين صرفنظر از حقايق اجتماعي جامعه بايد وقايع اجتماعي افراد مورد توجه و داوري قرار گيرد و بر اساس آن در مورد آنها قضاوت گردد نه صرفاً بر اساس حقايقي که به آن توسل مي جويند. در نوشتار بعدي به ادامه ي مطلب خواهيم پرداخت.
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حقایق وقایع اجتماعی, هنجارهای اجتماعی
[ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
نبرد خدايان The Battle Of Gods
حسین شیران
چند سال پيش بصورت اتفاقي فيلم Kingdom of Heaven اثر Ridley Scott را ديدم. صحنه اي در اين فيلم هست که تا به امروز هزاران بار در ذهن من تکرار شده است و حقيقتاً تمام افکار و انديشه هاي مرا سخت تحت تأثير خود قرار داده است. موضوع اين فيلم جنگهاي صليبي است؛ همانطور که مي دانيد اين جنگها به مدت دويست سال (690 - 490 هجري/1291- 1096 م) ميان مسلمانان و مسيحيان جريان داشت و در اين دوره ي طولاني هزاران هزار مسيحي و مسلمان را بيهوده بکام مرگ فرستاد!
ماجراي فيلم بر مي گردد به سال 583 هجري که سردار نامدار مسلمانان "صلاح الدين ايوبي" بعد از فتح و فتوحات پراکنده بالاخره سپاه قدرتمند خود را تا به اورشليم کشاند تا اين شهر را به تقاص سال 493 هجري که در آغاز جنگهاي صليبي به دست صليبيان سقوط کرده و قتل و کشتار فجيعي از مسلمانان را بخود ديده بود باز پس گيرد و همان بلا را بر سر مسيحيان آورد که آنها بر سر مسلمانان آورده بودند!. درون اورشليم جمعيت انبوه مسيحيان که از اطراف و اکناف به آنجا پناه آورده بودند به رهبري "کنت باليان" تدابيري انديشيده بودند و سرسختانه مقاومت مي کردند بطوريکه تسخير شهر چندين روز طول کشيد اما سرانجام کار را همه مي دانيد؛ صليبيان بالاخره تسليم شدند و اورشليم پس از 90 سال بدست مسلمانان افتاد و نيز مي دانيد که شرايطي پيش آمد که صلاح الدين نيز از انتقام صرفنظر کرد و مسيحيان را با عفو عمومي مواجه کرد و در ازاي دريافت فديه ي ناچيزي اجازه داد از شهر خارج شوند.
اما سخن من بر سر چگونگي اين زاييده ي دراز اذهان سياه و دستان گناه نيست؛ تمام سخن من در رابطه با آن صحنه از فيلم است که طبعاً زاييده ي انديشه ي روشن کارگردان نامدارش که خودش مسيحي است مي باشد و نه تاريخ! آنجا که بخشي از ديوار قلعه ي اورشليم سقوط کرده است و جنگ سخت و تمام عياري بر سر خرابه هاي آن درگرفته است! دوربين پس از به تصوير کشيدن لحظاتي از جنگ تن به تن، دو نفر- يکي مسيحي و يکي مسلمان، را نشان مي دهد که بر خاک و خون هم غلطيده اند و با دستان خونين چشمان همديگر را در مي آورند! سپس دوربين از موقعيت مجاور به حرکت در مي آيد و آرام آرام بيننده را با خود بالا و بالاتر مي برد! و از آن بالا انبوهي از انسانها را نشان مي دهد که بر خرابه ي شهر سخت در هم رفته اند و بخاطر دين و خدا و پيام آورش!!! بر قتل و کشتار هم پيشي مي گيرند! شهري مقدس! که يکي آرامگاه پيام آورش را در آن مي داند و مي رزمد و ديگري معراجگاه پيام آورش را در آن مي بيند و مي خواهد! جاي شکر دارد که هنوز از آن ديگري خبري نبود و الا خدا مي داند چه فاجعه اي توسط مدعيان دينداري خلق مي شد!
آري! سخن من همين جاست! ايکاش همه مي توانستند آن صحنه را ببينند و از چشم آن دوربينِ اوج گرفته از آنطرف و اينطرف، پايين را نظاره کنند و هميشه آن موقعيت را براي خود حفظ کنند و از آن موقعيت به همه چيز بنگرند و بينديشند! موقعيتي که خدا بسيار بالاتر و والاتر از آن هميشه بندگانش را به نظاره ايستاده است و بدرستي مي داند و مي بيند که اين معرکه ها و اين همهمه ها از بهر چه چيز است! براستي چرا؟ ذهن من هنوز از هجمه هاي خطور اين سوال رهايي نيافته است! چرا بايد پيروان دو دين بزرگ الهي اينچنين سالهاي دراز بجان هم بيفتند و آن فاجعه هاي هولناک بشري را بيافرينند؟! دو قرن جنگ و غارت و خونريزي؟! جنگي که آغازگرانش نياکان باشند و پايان دهندگانش نوادگان؟! جنگي ميان دو دين بزرگ الهي و توحيدي و نه انساني و غير الهي؟! يعني جنگ بر سر خداست؟! يا دين خدا؟! يا پيامبر خدا؟! و يا بهشت؟! آنچنانکه از نام فيلم بر مي آيد!
براستي چطور مي شود هر دو طرف بخاطر اينها بجنگند و آن ديگري را کافر و دشمن خود بدانند؟! حقيقت اينست که نمي شود و نبايد چنين تقابل اديان و مذاهب و پيروانشان آنهم بدين شدت و حدت رخ دهد اما واقعيت چيز ديگريست! حال مبتني بر واقعيات که همه مي دانيم و تاريخ گواه آنست، اين سوال مطرح است که در اين ميان اينهمه ماجرا تقصير که مي تواند باشد؟ بندگان ؟ اديان؟ پيامبران؟ خدا يا خدايان؟ يا که و چه؟ اينکه مي گويم خدايان، چون اگر پاي تبرئه و تطهير بندگان پيش آيد ناچار بايد به وجود بيش از يک خدا قائل شويم! خداياني دو بهم زن و آشوب طلب و خونخواه و خونريز که ديگر نشايد که خدايش ناميد! شبيه خدايان يوناني! نظر شما هم انديشان چيست؟ تقصير که مي تواند باشد؟
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, صلاح الدین ایوبی, جنگهای صلیبی
[ چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
اندر حکايت شرق و غرب
حسین شیران
در اين رابطه گفته ها و شنيده ها بسيار است از اينرو تنها به بازنويسي حکايتي شفاهي بسنده مي شود به اين اميد که اين تمثيل در ترسيم آن رابطه ي پر رمز و راز کارگر افتد:
آورده اند که روزي ملانصرالدين در اندرون خانه خلوت گزيده بود و با خداي خويش راز و نياز مي کرد. همسايه اش که از پشت بام او را مي پاييد شنيد که ملا طلبکارانه با خدا مي گويد: تو دارا هستي و من ندار! از حال و روز من خبر داري و دستي نمي جنباني! آخر رواست که بعد عمري هنوز محتاج ديناري باشم؟ نه واقعاً رواست؟ ... به جلّ و جلالت سوگند تا هزار دينار تمام وکمال به من عطا نکني دست از طلب ندارم و از جاي خويش نجنبم! به جان عزيزت اگر يک دينار آن هم کم باشد نستانم و بازت دهم! ...
همسايه که اين ماجرا را شنيد في الفور بخانه شد و با 999 دينار برگشت و از باجه کيسه ي دينار به اندرون افکند و به گمان اينکه ملا با خدا عناد کند و کيسه را پس دهد منتظر ماند. اما ملا که باور نداشت به اين زودي دعايش مستجاب شود، شادمان کيسه را برداشت و شمرد؛ 999
دينار! اندکي تأمل کرد و سپس روي به آسمان کرد و گفت: الحق که شوخ خدايي هستي! با تو چه مي شود کرد! باشد! عجالتاً اين را مي پذيرم تا آن يک دينار را هم برساني!
ملا کيسه را در ميان بست و باز گفت: پس يک دينار طلب من!
آن مرد که اوضاع را چنين ديد سخت برآشفت و زود بر در زد که هاي! کيسه ام را پس بده!
ملا در را گشود: کيستي؟ چه مي خواهي؟ کدام کيسه؟
- کتمان نکن! همان 999 دينار را مي گويم! چه شد! تو که گفتي هزار يکي کم باشد نپذيرم! هان! چه شد دروغ مي گفتي؟
- ياوه نگو مردک! کي گفتم؟ به که گفتم؟
- به خدا ! شنيدم که چه مي گفتي!
- به خدا گفتم به تو چه؟!
- آن کيسه را من انداختم! خدا دينارش کجا بود؟! نکند فکر مي کني در حقت معجزه شده باشد؟!
- مي خواستي نيندازي! ترا چه که بين من و خداي من واسطه مي شوي؟ وانگهي از کجا معلوم؟ شايد هم تو وسيله ي خدا بوده باشي تا دعاي من مستجاب شود! حال اگر نمي خواهي وسيله شوي برو يقه ي خدا را بگير! ترا با من چه کار؟ ها؟ چه مي گويي؟ يک بار هم که دعايمان مستجاب شده تو نمي گذاري مردک؟!
اما مرد دست بردار نبود و داد و بيداد مي کرد که الا بالله يا بايد کيسه را پس دهي و يا به نزد قاضي مي برمت تا او حکم دهد!
ملا که ديد کار به آبروريزي مي کشد اندکي تأمل کرد و گفت: باشد به نزد قاضي مي رويم تا او حکم دهد! اما من لباسم ناجور است و محال است که با آن به پيش قاضي روم!
مرد زود گفت: باشد! باشد! بيا ! لباسمان را عوض مي کنيم. ملا گفت: کفشهايم هم که خودت مي بيني بسيار ناجور است! مرد گفت: آن را هم عوض مي کنيم حال در آي تا برويم. تا خواستند راه بيفتند ملا باز گفت: کو؟
- چه؟ - من پيرمرد را مي خواهي پياده ببري پيش قاضي؟! محال است! - باشد! پياده نمي برمت! گاري ام را هم مي آورم بشرط آنکه ديگر بهانه اي نشنوم!
ملا پذيرفت و هردو نزد قاضي حاضر شدند. مرد ماجرا را به قاضي شرح داد و خواستار بازگرداندن کيسه اش شد. قاضي نگاهي به ملا انداخت که با لباسهاي فاخر، بي آشوب به اظهارات شاکي گوش مي کرد: بسيار خوب! تو چه جوابي داري؟
ملا گفت: اين مرد ژنده پوش هذيان مي گويد جناب قاضي! مرا چه به اين حرفها؟! قطعاً دچار توهم شده است! کيسه که هيچ! اگر از او بپرسي
اين لباس مرا هم از آن خود داند! مرد فرياد زد: چه مي گويي مگر مال من نيست؟! ملا گفت: کفشهايم چطور؟ مرد گفت: آنها هم مال منست! ملا گفت:
ملاحظه فرموديد جناب قاضي! کم مانده است که بگويد آن گاري دم در هم مال من است! مرد فرياد زد: معلوم است آن هم مال من است!
قاضي گفت: بس است! مردک ژنده پوش ترا چه به گاري داشتن؟!
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
بعد رو به عواملش کرد و گفت: زود او را ببريد حبس و تا عقلش بجا نيامده رهايش نکنيد!
آخر سر قاضي يک دينار به ملا انعام داد که چنين مرد شيادي را به دست قانون سپرده است. ملا دينار را به کف گرفت وگفت: بسيار خوب! حالا شد هزار دينار! خدايا شکر! حالا چه عجله اي بود! کارم در گروي آن يک دينار که نبود!
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, ملا نصرالدین
[ چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
آيين هم انديشي
حسین شیران
تابلوي معروف رافائل را ديده ايد؟ دو فيلسوف يوناني که در حين راه رفتن هم انديشي مي کنند؛ اين تابلو بخوبي نمايانگر زيربناي آن کاخ عظيم حکمت يونان باستان است که هنوز هم همچون الماسي درخشان در درج انديشه ي بشريت چشمان هر صاحب خردي را بخود خيره مي سازد. کمتر نکته ي تاريکي از معرفت بشري مي توان يافت که نور اين الماس بر آن نتابيده باشد! اين درخشندگي جاودانه وامدار آن هم انديشيهاي بي حد و حصريست که چنان نخهاي نازک انديشه را بهم بافته و ريسمان بلندي از معرفت بشري ساخته که قرنهاي متماديست خردهاي پراکنده از آن آويزانند و در هر گوشه از جهان تاب مي خورند. اين حبل المتين عقول بشريت، زاده ي مشروع فلسفيدن است و فلسفه خود زاده ي آن و ما شرقيان ايراني - با بقيه کاري ندارم، هنوز هم که هنوز است نه به تکميل اين را مي فهميم و نه به تقريب آن را مي شناسيم!
آنچه نزد ما ايرانيان است و بس، الحق که هنر است در زمينه هاي گوناگون که يکي اش هم نوع خاص فلسفيدنمان است که "با دل به سراغ انديشه ها مي رويم وبا خرد دنبال دل"! و اين به رواج نوعي از هم انديشي منجر شده است که شايد اطلاق عنوان "مخالف انديشي" برآن برازنده تر باشد! اين نوع خاص فلسفيدن از ديرباز به شدت در فرهنگمان بومي شده است و عرصه را سخت بر انديشه و انديشمندانمان تنگ نموده است. اين يک واقعيت است که ما قرنهاست که با آيين هم انديشي بيگانه ايم و فرسنگها از آن دور افتاده ايم! نه اينکه اهل انديشه نباشيم اتفاقاً بر عکس! مسئله اينست که ما ايرانيان يا اصول هم انديشي را نمي دانيم و يا ارجي بر آن نمي نهيم! براي همينست که کانون هم انديشي در ميان ما شکل نمي گيرد و طبيعتاً هيچ انديشه ي نابي هم در آن شکل نمي گيرد و يا چنان سست شکل مي گيرد که انديشه هاي ما به کمال نمي گرايد و ابتر مي ماند!
هم انديشي در دو نوع و يا بهتر بگويم در دو مرحله تحقق مي يابد: يکي "موافق انديشي" است که به تجميع و تقويت افکار پراکنده و ضعيف در يک سو مي انجامد و ديگري "مقابل انديشي" است که در کوتاه مدت به نقد و بررسي وجوه گوناگون يک قضيه و در طول زمان به تصحيح و تقريب متقابل افکار مي انجامد. حقيقتاً ما در هردو مرحله اش مانده ايم! به موافق انديشي اهميت نمي دهيم و از اينرو نخهاي نازک انديشه هايمان بجاي آنکه برهم تنيده شوند و استوار گردند زود از هم مي گسلند و بر باد مي روند. مقابل انديشي هايمان نيز به مخالف انديشي تبديل مي شوند و کار به جاهاي باريک کشيده مي شود و اين چنين از خير آن يکي مي گذريم و بر شرّ اين يکي مي تازيم! و نهايت انديشه هايمان خام و نشکفته پرپر مي شوند و نخبگانمان هم بدست خودمان از بين مي روند و زحمتش به گردن بيگانگان نمي افتد! تاريخ خود گواه همه چيز است؛ از همان علي بگيريم تا همين سيد جمال و اميرکبير و کسروي و شريعتي و مطهري و ديگران! کداميک بدست بيگانه کشته شده؟! و با اين قبله که ما گرفته ايم سرانجام کار هم جز اين نباشد که هست؛ هيچ به هيچ و باخت به باخت!
چرا اينچنين است و بايد باشد؟ آيا مشکل اساسي در همان "حاکميت قلبها و تبعيت عقلها" نيست؟ آيا وقتي در عرصه ي هم انديشي قلبهايمان در صف مقدم باشند و عقلهايمان معاف از رزم در پشت جبهه تدارکاتچي آنها باشند، هر آنکه از مقابل مي آيد غير خودي قلمداد نمي شود؟ و انديشه هايش هم بجاي آنکه عقلهايمان را تحريک کند و خواب سنگينشان را برهم زند، همچون تيري زهردار تصور نمي شود که قلبها و عقيده هايمان را نشانه رفته است؟ (اينکه مي گويم عقيده بخاطر اينست که ما ايرانيها عقايدمان در قلبهايمان است)؛ اينجاست که ديگر اهميت ندارد طرف چه مي گويد مهم اينست که نگذاريم او حرفش را به کرسي بنشاند چه اين نشانه ي تباه و بطلان ما خواهد بود! در حاليکه خرد سالم از هيچ انديشه اي نهراسد و با هيچ مقابله اي از بين نرود مگر آنکه در جايگاه واقعي خويش نباشد!
و اينچنين است که هم انديشي هاي ما تبديل مي شود به رزم انديشي آنهم نه فقط امروز که از همان ديروز ديروز! براي همين تاريخ ما يا خالي است از انديشه هاي ناب و يا پر است از تک انديشي ها و تک نوايي هاي پراکنده اي که دو راه بيش نرفته اند: يا همچون بادي نهان در گوشه اي وزيده اند و از بين رفته اند و يا همچون باري گران، زمخت و خشن بر دوش تاريخ افتاده اند و اينهمه راه آمده اند! و بدين منوال تا وارد گود هم انديشي نشوند و به صيقل مقابل انديشي جلا نيابند و درخشش نگيرند اگر صدسال هم بگذرد جز به اندازه ي يک روز نيارزند و اگر صد صفحه از تاريخ را هم پرکرده باشند جز به اندازه ي يک صفحه نيارزند! اکنون که به ميمنت گسترش ارتباطات و فناوري اندکي مجال هم انديشي فراهم شده است ماراست که به جبران گذشته، با ايجاد فضا و فرهنگ هم انديشي بستري مهيا سازيم تا جويهاي کوچک انديشه هايمان از نهان به ميان آيند و چون رود روان گردند و به دريا گروند! انديشيدن که جاري گشت بزودي سبد قرنها خاليمان پر از انديشه هاي سبز نوين خواهد بود.
و در اين راه بر ماست که بدانيم:
1- انديشيدن در سراسر هستي از خدا گرفته تا مخلوق و ملکوت، تنها منحصر بر انسان است و بس! پس بر ماست که بر نماد انسانيت خويش هرگز غفلت نورزيم.
2- حکمت و معرفت زاده ي انديشيدن است و تنها در دوره کوتاه عمر در دسترس بشر قرار مي گيرد. پس بر ماست که بر گذر برق آساي عمر خود و همنوعان خود محتاط باشيم.
3- سير حکمت به سمت خداست و اوست که پايگاه و جايگاه عالي حکمت است. در چشم انسان همه چيز معما قرار داده شده است و ازينرو منحصراً اوست که به قدرت انديشيدن مجهز شده است تا با چراغ خرد تاريکي هاي جهل را روشن سازد.
4- معيار حکمت و معرفت هيچ کس نيست و نمي تواند باشد. از اينرو نمي توان و نبايد به سادگي انديشه اي را درست يا غلط ناميد و شايد هم انديشه ي درست يا غلط وجود نداشته باشد. انديشه ي مخالف و طرد يا حذف مخالف، مسبوق بر همين درست يا غلط دانستن انديشه هاست.
5- انديشيدن بر انديشه ها برتري مطلق دارد. مطالعه ي بي جهت و بي هدف انبوه انديشه ها هيچ کس را انديشمند نساخته است ( اگر چه ممکن است انديشه شناس و انديشه دان ساخته باشد همچنانکه بسياري از بزرگان را ساخته است!) پس لازمست بقول معروف انديشيدن را بياموزيم و آيين آن را گسترش دهيم تا انديشه ها را! درخشش ستاره ها از انفجار دروني آنهاست و سايه روشن سياره ها از انعکاس نور ديگران!
6- تک انديشي هاي گسسته تنها جرقه هاي سوسوزن پراکنده در دنياي بي کران حکمت است و درخششهاي عظيم در آن جز در بستر هم انديشيهاي گسترده و پيوسته ميسر نگردد.
7- هم انديشي در دو مرحله محقق مي شود: موافق انديشي و مقابل انديشي. انديشه ها يا موافق همند و يا مقابل هم؛ شق ديگري وجود ندارد؛ در جهان انديشه بي طرفي حمل بر بي نظري است.
8- شرط هم انديشيست که به هرکسي جرأت بيان نظرش داده شود و بر هم انديشان است که در بيان انديشه ها يکديگر را ياري کنند. شايد هرکسي نتواند پرورده و گويا و منطقي و مستند به تاريخ به بيان انديشه هايش بپردازد اما بايد بدانيم که هميشه بايد موضوعي مطرح شود تا مورد بحث و بررسي قرار گيرد حتي اگر بسيار ابتدايي مطرح شده باشد؛ اتفاقاً در آنصورت کارکرد بيشتري در هم انديشي خواهد داشت و به رونق آن خواهد انجاميد چرا که کمي ها و کاستي هايش اذهان بيشتري را تحريک خواهد کرد و مباحثه ي بيشتري صورت خواهد گرفت و مطالب بيشتري مبادله خواهد شد. بنابراين از هيچ نظر خام و هيچ رخداد ساده اي نبايد گذشت! در حل معماها چه بسا نکته هاي بي اهميت به اندازه ي نکته هاي مهم راه گشا باشند. هر چيزي ممکن است آميخته با راز و آبستن حکمت باشد! مگر از " افتادن يک سيب" نبود که جهان اينگونه دگرگون گرديد!
9- در هم انديشي موضع فکري صاحب انديشه بايد براي خود او و ديگران مشخص باشد. اظهار صادقانه ي موضع فعلي و دفاع منطقي از آن از سوي هم انديشان به شفافيت انديشه ها کمک خواهد کرد و از ابهام و ايهام و دوگانه گويي ها بشدت خواهد کاست. موضع گيريهاي خردمندانه ي مختلف لازمه ي پيشرفت است و موضع گيريهاي غرض ورزانه مانع آن!
10 - در هم انديشي کارکرد مقابل انديشي از موافق انديشي بيشتر است و موضع فکري مخالف بايد کنار گذاشته شود. مخالف انديش به نفي نظر و انديشه رأي مي دهد بي بحث و بي گفتگو و بي جايگزين اما بر مقابل انديش است که انديشه را با انديشه پاسخ دهد و با منطق آن را به نقد بکشاند. مقابل انديش آنگاه که انديشه و منطق را کنار بگذارد تبديل مي شود به مخالف انديش!
11- با توجه به سير تکاملي افکار و انديشه ها تمام مطالب عنوان شده از سوي هم انديشان تنها يک طرح نظر براي بحث و گفتگو خواهد بود نه قطع نظر؛ بعبارت ديگر حرف اول خواهد بود نه حرف آخر. خوشبختانه دانش بشري از خصلت هم انباشتي برخوردار است و انديشه ها قابل انتقال به غير هستند؛ با پويا نمودن انديشيدن، انديشه ها پي گيري خواهند شد. بسياري از انديشيده هاي متفکران نامدار ديروز، امروز با سطح معرفت کنوني بروشني رد مي شوند اما به يقين کارکرد موثر خود را ايفا نموده اند. نقيصه ي پستيها و بلنديهاي انديشه ها در طول زمان مرتفع خواهد شد.
12- در هم انديشي قدرت واقعي، معنوي و متعلق به افکار است و قدرت مادي و موقعيت دنيوي و نفوذ اجتماعي صاحب نظران را در اين اقليم جايي و مقامي نيست. تنها از موضع خرد سخن گفتن، هنوز امري غريب و نافراگير در نزد ما ايرانيان است."هم انديشي مجازي" (اينترنتي) از اين نظر که نوعاً بي حضور جسمي افراد صورت مي پذيرد و بر "محدوديتهاي نامي و مکاني و زماني و بياني" فائق مي آيد و بشدت از سوء تأثير آنها مي کاهد و از طرفي مجال تأمل و تفکر مي دهد، عرصه ي مناسبي را براي تقابل اذهان و ترکتازي محض خردها فراهم مي سازد. البته "هم انديشي حضوري" را هم کمالاتي هست اما با توجه به خصوصيات فرهنگي و رواني ما ايرانيها و اعمال حسادتها و حساسيتهاي کذايي فراوان نسبت به يکديگر که هنوز بعنوان يک واقعيت اجتماعي ملموس آفت هم انديشي بحساب مي رود، در حال حاضر اين را اگر توفيقي معيّن نيست آن را توجيهي مبيّن هست.
13- رعايت ادب و اخلاق در هر چيزي شرط است و در هم انديشي يک اصل اساسي! توهين، تهمت، تعصب و پيشداوري از آفات هم انديشي است و البته نقض خردورزي و عين غرض ورزيست. هم انديشي، تمرين خردورزي و هدف آن باروري انديشه هاست نه تجويز غرض ورزي و تبليغ صاحب نظران. بعيد است که صاحب قلمي در عرصه ي حکمت و معرفت، غافل از اين اصل اساسي باشد مگر آنکه خردش را تکلّفي باشد و لاجرم در هيبت مخالف انديش ظاهر شود.
14- يکي ديگر از آفات هم انديشي، بازي با کلمات است- همان "سفسطه" که شگرد کج انديشان است و متأسفانه از همان آغاز انديشمندي، رواج داشته است و همپاي آن رشد يافته است. مخالف انديش ممکن است مخالفِ انديشه و انديشيدن باشد و حتي اهل انديشه نباشد اما مخالف حقايق نباشد اما سفسطه گر که شايد واژه ي "خلاف انديش" در مورد آن گوياتر باشد، اهل انديشه و استدلال است اما چون در سمت و سوي حقايق نيست بلکه به انکار حقايق مي انجامد اساساً غير از مخالف انديشي است. مخالف انديش مانعي است در برابر انديشه و انديشيدن اما خلاف انديش انحرافي است در انديشه و انديشيدن!
15- اصولاً استناد به کليات کارگشاتر از پرداختن به جزئيات ظاهر مي شود. بنابراين توافق در کليات بي هيچ آسيبي مرکب انديشه را مي راند و تا فرسنگها پيش مي برد. بقول پائولو کوئيلو ماندن در جزئيات کار ابليس است. مي توانيم از صفر شروع کنيم و يک- دو - سه بشماريم و تا به صد برسيم. نيز مي توانيم از صفر شروع کنيم و جزء جزء با اعشار جلو برويم و زمان زيادي تلف کنيم تا به يک برسيم. تازه اگر به پارادوکس زنون برنخوريم در آنصورت هرگز به يک نخواهيم رسيد! پس جز به ضرورت آنهم در جهت سير انديشه نبايد وارد جزئيات شد. نبايد کليات فداي جزئيات شوند و مفاهيم فداي کلمات؛ چه بسا يک کلمه ماهها و سالها انديشه اي را از مسير صحيح خود خارج سازد! تاريخ خلاف انديشي ثابت کرده است که اگر هشيار نباشيم هرگز به مقصد و معني نمي رسيم! پارادوکس زنون بهترين گواه آنست!
16- و بالاخره اينکه ورود به عرصه ي هم انديشي، لازمه اش تلاش و کوشش و مطالعه و پژوهش و تفهيم و تفهم هاي مستمر است- فعاليتهايي تماماً انساني که قطعاً از ضروريات زندگي اجتماعي به سرعت در حال تغيير و دگرگوني امروزيست تا افهام از افعال عقب نمانند.
هدفي که نگارنده در اين نوشته در پي آنست اينست که بايد به هم انديشي به عنوان يک اصل ضروري در نيل به حکمت و معرفت که مبدأ فعل است و عمل، اهميت و مجال ويژه اي داد و از امکانات و فرصتهاي بي سابقه ي عصر جديد بهره جست و بساط هم انديشي براه انداخت. کانون هم انديشي هر چه داغتر باشد بر تيزي خردها فزوده خواهد شد و بزودي هر آنچه تاکنون بدليل مواجهه ي نادرست در پشت دروازه درک و فهم رها مانده به اندرون خواهد شد. از اين کانون کسي را آسيب و تهديدي نرسد و اساساً انديشه و حکمت و معرفت واقعي را زياني نباشد.
ترديدي نيست که اين تمام آنچه نيست که بايد در مورد انديشه و هم انديشي گفته شود و بديهي ست که خرد تنها راه بجايي نبرد و از همين روست که به هم انديشي روي مي آوريم و هم انديش مي طلبيم.
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, حسین شیران, مسائل اجتماعی ایران
[ چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]

