نگاهی به گئورگ زیمل - بخش دوم
جواد شکری
در قسمت دوم درباره "گئورگ زیمل" جامعه شناس و فیلسوف آلمانی، نگاهی خواهیم داشت به نقش او در جامعه شناسی و آثار و آرای مطرح شده از سوی او. در این نوشتار از تاثیر او بر جامعه شناسی آمریکا و آنچه را که او " جامعه شناسی صوری " (Formal Sociology) می نامید سخن خواهیم گفت.
زیمل و مکتب شیکاگو (Chicago School)
"زیمل" در تحول نظریه ی جامعه شناختی امریکا تاثیر عمیقی گذاشت. در حالی که "مارکس" و "وبر" سال ها عموما نادیده گرفته شده بودند. دیگر آنکه کار زیمل به تحول یکی از نخستین کانون های جامعه شناسی آمریکا ـدانشگاه شیکاگو ـ و نظریه ی عمده آن، کنش متقابل نمادین، کمک کرد ( ریتزر،1374،ص39). مکتب شیکاگو(1) و نظریه کنش متقابل نمادین (2) بر جامعه شناسی آمریکا در دهه ی 1920 و اوایل دهه های 1930 حکمفرما شد ( بالمر،1984).فریزبی علت بیشتر نفوذ افکار زیمل بر شیکاگو را اینگونه بیان می کند:افکار زیمل بیشتر برای آن در شیکاگو نفوذ پیدا کرده بود که دو تن از برجسته ترین چهره های نخستین سال های شکلگیری مکتب شیکاگو،" اَلبون اِسمال" و " رابرت پارک " در اواخر سده ی نوزدهم از محضر زیمل در برلین فیض برده بودند.آنها در رساندن افکار زیمل به دانشجویان و هیات علمی شیکاگو، ترجمه ی برخی از آثارش و جلب توجه قشر وسیعی از امریکاییان به زیمل، وسیله ی بسیار موثری بودند.
تاثیر زیمل بر نظریه کنش متقابل نمادین (Social interaction)
زیمل اساسا شناخت کنش متقابل میان آدمها را یکی از وظایف عمده ی جامعه شناسی می دانست. اما بدون نوعی ابزار مفهومی، بررسی انواع گوناگون کنش های متقابل در زندگی اجتماعی، امکان پذیر نبود. از همین جاست که صورت های کنش متقابل و گونه های کنشگران متقابل پدید می آیند.زیمل احساس می کرد می تواند شمار محدودی از صورت های کنش متقابل را متمایز کند که در انواع گوناگون زمینه های کنش متقابل را تحلیل کند و بازشناسد.ساختن تعداد محدودی از گونه های کنشگران متقابل نیز می تواند برای تبیین زمینه های گوناگون کنش متقابل سودند افتد.این کار او تاثیر عمیقی بر نظریه ی کنش متقابل نمادین گذاشت (ریتزر،1379،ص39).
کتاب های او بیشتر مجموعه ی مقالات بود.کتاب " فلسفه پول" از آثار مهم زیمل است. اما بیشتر نوشته های او بصورت مقاله است، مقالاتی در باب موضوعات مختلف از قبیل :اجتماعی بودن، سلطه، وفاداری و عشق، تضاد، راز و جامعه ی راز دار، آدم خسیس و ولخرج، ماجراجو، غریبه ( این مقاله او مشهورترین مقاله ی او در باب سنخ خای اجتماعی است). آثاری را در رابطه با مدرنیته دارد مقالاتی مانند: کلان شهر، و مقالاتی در رابطه با گروه های اجتماعی مانند: فقرا، اعیان و ...
"یان کرایب" مقالات زیمل را چهار گروه تقسیم کرده است. اول آنهایی که درون مایه ی عمده ی آن ها روابط و حفظ روابط در تعامل است ـ جامعه شناسی خرد او. دوم، آن هایی که با سنخ های اجتماعی که چیزی پر اهمیت را درباره ی کل اجتماعی بیان می کند سرو کار دارند ـ خسیس، صرفه جو، ماجراجو و غیره. سوم، مقالاتی که بیشترین تاثیر را بر جامعه شناسی مدرن داشته و درباره ی تحلیل آن چیزی است که ما امروزه مدرنیته می نامیم.[ کلان شهر، مد و ...]. و در نهایت بحث او در باب گروه های متفاوت اجتماعی ـ شامل مقالات او درباره ی زنان، تمایلات جنسی و زنانگی.
او ان چه را جامعه شناسی صوری" می نامید و از علاقه ی او به " کانت " نشات می گرفت پدید آورد. بررسی درباره ی این کهچگونه ادمیان صورت هایی را بر جهان تجربه تحمیل می کنند، آن را سازمان می دهند و می فهمند. این همان ایده آلیستی است اما نه به آن مفهوم که جهان را محصول اندیشه می داند، ان طور که " هگل " می دانست، بلکه اندیشه را سامان دهنده ی جهان می داند.آن صورت های خاصی که زیمل را علاقه مند می کرد صورت های روابط میان افراد و گروه ها بود ( کرایب،1382،ص 51).
زیمل در مباحث خود سه رویكرد عمده را در جامعهشناسی معرفی میكند:
1- جامعهشناسی عمومی؛ كه با تعلق به سطح میانی، به محصولات فرهنگی- اجتماعی تاریخ انسان میپردازد. در این رویكرد، به اموری نظیر گروه، ساختار، تاریخ جوامع و فرهنگها، توجه خاصی صورت میگیرد؛
2- جامعهشناسی فلسفی؛ كه به سطح كلان تعلق دارد و موضوع آن، سرشت و طبیعت نوع بشری است.» ( ریتزر، جورج؛ نظریههای جامعهشناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی، تهران، علمی، 1379، چاپ چهارم، ص147)
3- جامعهشناسی صوری؛ كه تعلق به سطح خرد دارد و به تركیب متغیرهای روانی، با صورتهای تعامل، كه با انواع (types) افراد درگیر در تعامل، سر و كار دارد، میپردازد؛ نظیر مبادله، تضاد، رقابت، خسّت، ولخرجی، غریبه و ....
صورت و محتوا در جامعه شناسی صوری
برای زیمل مهم بود که اجازه ندهد جامعه شناسی پر اهمیت ترین شاخه ی علوم اجتماعی تلقی گردد، و او تمایز میان صورت (form) و محتوا (content) را، که با پیشینه ی کانتی اش همبستگی داشت، به کار گرفت تا تلاش کند ماهیت جامعه شناسی را همچون یک علم مستقل در میان سایر علوم تثبیت کند. « محتوا»ی جامعه شناسی آن جنبه هایی از زندگی انسانی است که افراد را به سمت معاشرت با دیگران می کشاند، یعنی نیازهای ما، سوائق ما، اهداف و مقاصد ما. شکل ها طرقی هستند که به کمک آنها این روابط را ترکیب کرده هستی هایی اجتماعی بنا می کنیم که فراتر از افرادی هستند که آنها را ایجاد می کنند (کرایب،1382،ص113و114). به عبارت دیگر، منظور از محتوا در جامعهشناسی صوری زیمل، جنبههایی از زندگی انسانی است كه افراد را به سمت معاشرت با دیگران میكشاند؛ نظیر سوائق، اهداف و نیّات كنشگران. صورتها نیز، آن الگوهایی هستند، كه محتویات اجتماعی در قالب آنها نمود و بروز مییابند.
پینوشت:
(1). مکتب جامعهشناسی شیکاگو (Chicago School) مجموعهای از تلاشهای نظری و جامعهشناختی گروهی از جامعهشناسان دانشگاه شیکاگو در فاصلهٔ بین دو جنگ جهانی است که یکی از مهمترین شاخههای جامعهشناسی آمریکا را شکل داد. پیش از آن گروه جامعهشناسی دانشگاه شیکاگو در سال ۱۸۹۲ توسط اَلبیون اسمال پایهگذاری شد و چهرههایی مهم این مکتب عبارت از ویلیام تامِس، رابرت پارک، چارلز هورتن کولی و جورج هربرت مید و هربرت بلومر بودند.
(2). نظریه كنش متقابل نمادین (Social interaction ) نظریهای است كه بر اهمیت ارتباطات نمادین یعنی ژستها و مهمتر از همه زبان در رشد فرد، گروه و جامعه تأكید میكند.
http://orientalsociology.blogfa.com/post/174/گئورگ-زیمل-(-2-)
پایان بخش دوم
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: گئورگ زیمل, جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی صوری
[ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
نگاهی به گئورگ زیمل - بخش اول
جواد شکری
گئورگ زیمل (اول مارس 1858 ـ 27 سپتامبر 1918) جامعه شناس و فیلسوف آلمانی است که به عنوان یکی از پیشگامان جامعه شناسی محسوب می شود. از او و کارل مارکس (زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ - ۱۴ مارس ۱۸۸۳) و امیل دورکیم (۱۵ آوریل ۱۸۵۸ - ۱۵ نوامبر ۱۹۱۷) و ماکس وبر (۲۱ آوریل ۱۸۶۴ ـ ۱۴ ژوئن ۱۹۲) به عنوان پیشگامان نظریه اجتماعی یاد می شود.
در این بخش بیشتر متمرکز خواهیم شد بر زندگی و تحصیلات و حرفه او و در قسمت های آینده نگاهی خواهیم داشت بر آثار او در زمینه جامعه شناسی و فلسفه. درباره زندگی زیمل می توان تقسیم بندی ساده ای را بدست داد. نخست،زندگی و حرفه او در برلین و دوم، زندگی او در استراسبورگ. "زیمل" در اول مارس 1858 در "برلین" در آلمان زاده شد. زیمل، کوچکترین فرزند در بین هفت فرزند خانواده بود. خانهای که او در آن بزرگ شد، در تقاطع خیابانهای لایپزیگر و فریدریش، در محلهای واقع بود که به قول کوزر، به میدان تایمز در شهر "نیویورک" شباهت داشت (Coser, 1977).
پدربزرگ پدری گئورگ، "ایزاک ایسرائل" که یهودی بود، به علت یهودستیزی، نام فامیل خود را در سال 1812 به "زیمل" تغییر داد تا شهروند "آلمان" شود. پدر "زیمل " بعدها مسیحی شد و به مذهب کاتولیک روآورد و با زنی لوتری مذهب پروتستان ازدواج کرد. گئورگ نیز به مثابه یک پروتستان تعمید داده شد (Pampel, 2000). پدرش تاجری موفق بود و در یکی از کارخانههای معروف شکلات سازی، که امروزه همچنان در آلمان آب نبات چوبی تولید میکند، شریک بود. هنگامی که گئورگ هنوز بسیار جوان بود، پدرش درگذشت. یکی از دوستان خانوادگیشان که مؤسس یک بنگاه بین المللی نشر موسیقی بود، سرپرستی زیمل را به عهده گرفت. با مرگ او، ثروت هنگفتی به زیمل به ارث رسید که او را قادر ساخت به مثابه محققی مستقل زندگی کند (Giddens, 1969).
رابطهی گئورگ با مادرش، که گویا بسیار بداخلاق و مستبد بود (Wolf, 1950)، ظاهراً بسیار غیرصمیمی بوده و به نظر میرسید که او احساس وابستگی به محیط امن خانوادگی نداشت. احساس کم اهمیتی و ناامنی از سالهای اولیهی زندگیاش او را آزار داد (Coser, 1977). گئورگ در دوازده سالگی وارد دبیرستان شد و پس از شش سال، وارد دانشگاه "برلین" شد (Spykman, 1966). در دانشگاه "برلین"، تحصیل عادی را در پیش گرفت و بیشتر به فلسفه، روان شناسی و تاریخ توجه کرد. زیمل موفق شد زیر نظر برخی از برجستهترین شخصیتهای دانشگاهی آن روزگار تحصیل کند. این دانشمندان عبارت بودند از: "تئودور مومزن"، "یوهان درویزن" و "هاینریش فن زوبل، تاریخ دان"؛ "ادوئارت تسلر، فیلسوف"؛ "آدولف باستیان، مردم شناس" و "هرمان گریم، مورخ هنر" (Coser, 1977).
در رابطه با تحصیلات او می توان گفت که ، نخستین کوشش "زیمل" برای تهیه رساله دکتری در سال 1880 توفیقی به همراه نداشت و یکی از استادانش اظهار نظر کرده بود که « اگر بیش از این او را در این جهت تشویق نکنیم، خدمت بزرگی در حقش کردیم» ( فریزبی،1981، ص 123). با وجود این ناکامی در سال بعد ( 1881) با نوشتن رساله ای درباره " ایمانوئل کانت " به درجه دکتری دست یافت. و بدین ترتیب دکترایش را در رشته فلسفه گرفت.
" گئورگ زیمل"، شغل دانشگاهی موفقیت آمیزی نداشت.او تا سال 1914 با سمت اموزشی در دانشگاه برلین باقی ماند. او از سال های 1885 تا 1900 به عنوان سخنرانی که دستمزدش را را دانشجویان می پرداختند، مقام نسبتا دونپایه ای را در این دانشگاه داشت. "زیمل" با وجود حاشیه نشینی، در همین سمت نه چندان مهم به خوبی درخشید، زیرا سخنران برجسته ای بود و دانشجویان بسیاری را به خود جلب کرده بود.( فریزبی، 1981،ص 17).
علت این درخشش را انطور که گفته اند، به سبک درس دادن او بر می گردد که چنان مردم پسند بوده است که بسیاری از فرهیختگان جامعه ی "برلین" را به سخنرانی هایش کشانده بود. مباحث کلاسهای او دربارهی حوزههای بسیار وسیع و نظریه پردازان مختلف بود. این موضوعات عبارت بودند از منطق، اصول فلسفه، تاریخ فلسفه، فلسفهی مدرن، فلسفهی بدبینی، اخلاقیات، روان شناسی، آرای "کانت"، "لوتسه"، "شوپنهاور"، "داروین" و " نیچه ". کلاسهای "زیمل"، با وجود موقعیت شغلی حاشیهاش در دانشگاه، به مثابه استادیاری خصوصی، نه تنها بین دانشجویان، بلکه حتی بین نخبگان فرهنگی "برلین" معروف بود. درسهایش را واضح، منطقی، استادانه و الهام بخش توصیف کردهاند (Spykman, 1966).
در همین دوره است که" زیمل "، به نگارش مقالات گوناگون از قبیل: بیگانه، کلانشهر، و " حیات ذهنی " و کتاب " فلسفه پول " ( درباره این کتاب در بخش های بعد خواهیم پرداخت اما بطور خلاصه می توان گفت که این کتاب شامل دو فصل و هر فصل حاوی سه بخش است .این کتاب جامعه شناسی اقتصادی است که در آن، "زیمل" پول را به هر پدیده اجتماعی قابل تصور مربوط می کند. به علاوه که در مورد ارتباط حل نشدنی بین "پول و فرد" و بالاخره کلیت جامعه مدرن در این کتاب بحث می کند.) می پردازد. از این مقطع است که او در محافل دانشگاهی بلند آوازه می شود و شهرت او از برلین فراتر می رود و در" ایالات متحده" ، آثارش نقش مهمی در پیدایش جامعه شناسی دارد. هر چند او در سال 1900 یک کرسی افتخاری در دانشگاه برلین را صاحب شد اما باز هم او هنوز منزلت کامل دانشگاهی را بدست نیاورده بود. با وجود پشتیبانی افرادی مانند وبر در این زمینه ناکام ماند.
در سال 1914 که می توان آن را آغاز دوره دوم زندگی شخصی و دانشگاهی او عنوان کرد از اینجا اغاز می شود که در سال 1914 در دانشگاه " استراسبورگ " ( شهری در مرز بین فرانسه و آلمان بود) به او یک کرسی فلسفه اعطا شد.اما این دانشگاه، هم دانشگاه کوچک و مهمی هم به حساب نمی آمد.هر آنچه که بود حکایت از آن دارد که او در آنجا احسای رضایت نمی کرده است و در نامه هایی که بین زیمل و همسرش (گرتروت) با همسر ماکس وبر( ماریان وبر) رد و بدل شده است به خوبی نمایان است. همسر زیمل به همسر وبر چنین نوشت " جورج سالن سخنرانیش را با حالت بسیار بدی ترک کرد... دانشجویان بسیار با محبت و دوستدارش بودند... این عزیمتی در اوج شکوفایی زندگیش بود. "(فریزبی،1981،ص 29).
از سوی دیگر خود زیمل به همسر وبر نوشت: چیز جالبی در اینجا و جود ندارد که آن را برایتان بنویسم. ما در اینجا زندگی منزوی، در بسته بی تفاوت و متروکی داریم. فعالیت علمی و دانشگاهی معادل صفر است. مردم در اینجا... غریبه و باطناً دشمن هم هستند (فریزبی،1981،ص 32). این حس سرخوردگی را می توان شاید به این دلایل داسنت که اولا: او در عمل فرصت برگزاری جلسات عمومی برای تدریس به دانشجویان را از دست داده بود. در برلین شبکه ای از هنرمندان و فرهیختگان را، از جمله "ماکس وبر"، "هانری برگسون" فیلسوف، "اشتفان گئورگ" و "راینر ماریا ریکله" شاعر، و " آگوست رودن" پیکرتراش، پدید آورد.
در میان دانشجویان "کارل مانهایم" جامعه شناس و "گئورک لوکاچ" و " ارنست بلوخ" فلاسفه ی مارکسیست بودند.این شبکه را با انتقال به استراسبورگ ترک کرد یا به عبارتی از دست می داد..دوما، ناخرسندی خود را از فقدان زندگی دانشگاهی حقیقی در "استراسبورگ" را در نامه به همسر وبر بیان می کند. سومین دلیل هم آغاز جنگ جهانی اول در سال 1914 که مصادف است با پذیرفتن کرسی در دانشگاه " استراسبورگ".سالن های سخنرانی به بیمارستان های نظامی تبدیل شد و دانشجویان به جبهه رفته بودند.بدین سان "زیمل" تا سال مرگش ( بر اثر سرطان کبد) در 1918، در محیط دانشگاهی "آلمان"، همچنان چهره ای حاشیه ای باقی ماند. او هرگز از یک کارنامه ی دانشگاهی معمول برخوردار نشد.با این همه، پیروان دانشگاهی بسیاری در زندگی بدست اورده بود و اوازه اش به عنوان یک دانشور، با گذشت سالیان بلندتر شد.
از علل ناکامی و عدم موفقیت زیمل در عرصه دانشگاهی را می توان دلایلی برشمرد از جمله: یهودستیزی، او در آلمانِ سرشار از ضد یهودی گری سده ی نوزدهم، یک یهودی بود ( کاسلر،1985). و دیگر اینکه، نوع کاری بود که او انجام می داد. بسیاری از مقالات "زیمل" در روزنامه ها و مجلات چاپ می شد. این مقالات بیشتر برای مخاطبینی گسترده تر از جامعه شناسان صرفا دانشگاهی نوشته می شد ( ریتزر،1389،ص 41)
یان کرایب ( Ian Craib) در کتاب نظریه اجتماعی کلاسیک ( دکتر شهناز مسمی پرست آن را به فارسی ترجمه کرده اند) درباره علل ناکامی " گئورگ زیمل" اینگونه می نویسد: او به شما فراوان دانشجویانی که می توانست جذب کلاس هایش نماید مباهات می کرد و مدت ها قبل از آن که زنان اجازه یابند دانشجوی تمام وقت باشند او به آنها اجازه می داد که به عنوان میهمان در کلاس حضور یابند. به عقیده ی فریزبی، آمیزه ای از این نوع کنش، به علاوه ی این حقیقت که او دانشجویان را از اروپای شرقی جذب می کرد و با سوسیالیست ها در اوائل حرفه ی استادیش دمخور بود باعث شده بود که جلو پیشرفت دانشگاهی او گرفته شود.ولی همه ی مفسران ظاهرا توافق دارند که بیش از هر چیز یهودی ستیزی، به دلیل حسادت همکارانش به شهرت او، و به دلیل شک و تردید به رشته ی جدید "جامعه شناسی" از موفقیت دانشگاهی محروم ماند.
پایان بخش اول
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: گئورگ زیمل, جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی صوری
[ سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
موقعیت فراز، موقعیت فرود - بخش پنجم
حسین شیران
و بعد، «انسان حقیقتجو» خوب میداند که خیزش «پرسشهای توفانزا» هیچ پایان کارش نیست بلکه خود پیشدرآمدیست بر وقوع حوادث بعدی که البته یکبهیک باید رخ دهند تا مواهب موعود در مراتب موجودشان آرام آرام رخ بنمایند! از جملة این حوادث که از قضا مهمترین و کارسازترین آنها هم هست «ذهنلرزه»های پیدرپیایست که در نتیجة تجربة ممتد و مستقیم توفان و توفانیشدنها سرانجام در «قارههای آگاهی» انسان به وقوع میپیوندد! همچون خیزش توفانها، «انسان حقیقتجو» را از وقوع این «ذهنلرزه»ها هم هیچ باکی نیست! چرا که او خواهناخواه با تجربة «کارکرد مثبت» توفانها، کارکردی نظیر آن را از وقوع «ذهنلرزه»ها هم انتظار میکشد! او خوب میداند که اگر قرار است تغییر و تحولی در کار باشد مشخصاً این «ذهنلرزه»ها اسباب و اساس بیبدیل آن خواهند بود! هم از اینروست که با پایداری در مرحلۀ «پرسشهای توفانزا» و تحمل تبعات گوناگون آن، با اشتیاقی دوچندان، پای در مرحلة وقوع «ذهنلرزه»ها مینهد و به این قرار هرچه بیشتر در راهی که خود میداند لحظهبهلحظهاش آمیخته با خوف و خطر است پیشتر و پیشتر میرود!
واقعتر اگر بگویم، در قاموس «انسان حقیقتجو»، تمدید عمر آدمی روزبهروز و حتی لحظهبهلحظهاش، فقط از باب همین «پیشرفت» است! در این قاموس، «پسرفت» که هیچ- خود حسابش معلوم است، حتی «درجازدن» هم به نوعی «اسراف عمر» تلقی میشود! و خود با درک این معنیست که «انسان حقیقتجو» تنها راه پیش روی خود را «راه پیشرفت» میداند و جز این، هر طیّ طریقی را بلاتردید «حیف عمر» میانگارد! اما «پیشرفت» در راه «حقیقتجویی»- که گفتیم عین «ماجراجویی»ست، نه فقط بیهراس و بیهزینه نیست بلکه حتی هراس و هزینهاش بسی بیش از «پیشرفت» در هر راه دیگریست! پیش از عزم جزم بر پویش این راه، «انسان حقیقتجو» بخوبی از این نکته آگاه است و از این رو در تمام طول مسیر، هم «منتظر حادثه» هم «فکر خطر» است؛ با اینحال در هیچ مرحلة دیگری به اندازة مرحلة «ذهنلرزه»های پیدرپی تجربه و تحمل این هراس و هزینه دشوار و ناگوار نمیافتد!
«ذهنلرزه» مایة ویرانیست و این هیچ چیز خوبی نیست! کیست که از فروریختن و ویرانگشتن راضی و خرسند باشد؟ «انسان حقیقتجو» هم از این قاعده مستثنی نیست! او هم انسان است و بالطبع از درهمشکستنها و باخاکیکسانشدنهای سازههای ساحت ذهنش که عمری صرف بپاداشتنشان داشته، سنگین و غمگین میشود! با این وجود، او هیچ به پاپسکشیدن نمیاندیشد و با ویرانه پیشرفتن را به پسافتادن و درجازدن در ناکجاآبادها ترجیح میدهد!
پایان بخش پنجم
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی دین, جنگهای صلیبی
[ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
آنارشیسم (2) Anarchism
در قسمت اول درباره آنارشیسم از نظر لغوی و معنای آن و دیدگاه های آنارشیست های معروف درباره حکومت و پیشنهادات انان صحبت شد. در قسمت دوم هدف نگاهی است به روش های آنارشیست ها و گونه های مختلف آنارشیسم. در حالی که آنارشیست ها در نظریه " بگذار بکنند"1 هم نظر هستند اما با این حال در همه چیز با هم یک رای نیستند. آنان از نظر روش های عملی به دو دسته آرامش خواه و انقلابی تقسیم می شوند.برای دستیابی به جامعه مطلوب دو شیوه وجود دارد.انقلابی ها آشوب گری, اعتصاب, ترور و واژگون کردن ناگهانی دولت و به عبارتی روش های براندازنه و خشونت امیز را پیشنهاد می کنند و این دسته در طول قرن نوزدهم گروهی از سیاستمداران و پادشاهان و رئیس جمهورها را کشتند و به ویژه در ایتالیا و اسپانیا فعالیت گستردهای داشتند (2). از ترورهای مشهور آنها میتوان از قتل کارنو رئیس جمهور فرانسه، هومبرت پادشاه ایتالیا، الیزابت ملکه اتریش، مکنلی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و... نام برد..
روش دیگر دستیابی به جامعه مورد نظر را آنارشیست های مسالمت جو پیشنهاد می کنند که متنی است بر روش های مسالمت امیز از قبیل گفت و گو و ترغیب و تبلیغ و در کل خواهان تغییر دادن جامعه به صورت آرام می باشند. آنارشیستهای مسالمت جو مانند" لئو تولستوی"، طرفدار عدم خشونت هستند. آنارشیسم از جهات دیگر مانند مالكیت یا عدم آن و عقیده به فردگرایی و جمعگرایی نیز قابل تقسیم است. صورتبندی مدرن نظریهٔ آنارشیسم با اثر ویلیام گادوین در سال ۱۷۹۳ با نام تفحصی پیرامون عدالت سیاسی و تأثیرش بر شادمانی و فضیلت عام آغاز شد. بسیاری چون پرودون، باکونین، اشتیرنر، تاکر، تولستوی و کروپوتکین دنبالهٔ کار وی را گرفتند.
نظریهپردازان آنارشیسم معمولاً پیرو یکی از پنج شاخهٔ زیرند که ما در اینجا به سه شاخه غالب می پردازیم:
1- آنارشیسم كمونیستی ( جمع گرا ) : "پطر کروپوتکین" از شخصیتهای محوری این نحله و واضع اصطلاح «کمونیسم آنارشیست» است. کانون توجه نظریه آنارشیسم کمونیستی, اقتصاد کشاورزی و صنایع روستایی است و مدافع نوعی بازگشت به طبیعت و در عین حال خواستار رفع نیازهای عمومی افراد و در دسترس بودن کالا برای همگان است[3]. بنیاد این نظریه جمع گرایانه است ( یعنی که تصور بر این است که فرد در درون اجتماع و مروادات گروهی است که به شکوفایی دست می یابد.)
2- آنارشیسم سندیکالیستی: آنارشیسم سندیکاگرا رستگاری را در نزاع اقتصادی و نه نزاع سیاسی طبقهٔ کارگر میجوید.در این نوع انارشیسم, هسته اصلی سازماندهی فدراسیون های مستقل صنفی و نظارت کارگران و ایجاد هماهنگی بین فدراسیون ها به صورت داوری استوار است.[4]کوشش به عمل می اید تا با توسل به مبارزه اقتصادی و نفی مبارزه متشکل سیاسی, دولت و دموکراسی پارلمانی محو شود و بجای آن جامعه ای مبتنی بر رهبری اتحادیه های کارگری یعنی سندیکاها ایجاد شود.[ 5].
3- آنارشیسم فردگرا: بنیاد نظری آنارشیسم فردگرا را در آثار "ماکس اشتیرنر" آلمانی و"بنیامین تاکر" آمریکایی میتوان پیدا کرد.بر خلاف دو گونه قبلی ( کمونیستی و سندیکالیستی) که فرد در بطن اجتماع مطرح می شود این گونه سوم, فرد محور است. اشتیرنر در کتاب "شخص و داراییاش" [Der Einzige und sein Eigentum] (چاپ نخست ۱۸۴۴) عقایدش را تشریح کردهاست. به اعتقاد وی انسان حق دارد هر آنچه میخواهد انجام دهد؛ و هر چه آزادی وی را سلب کند نابود باید گردد. اشتیرنر نه تنها با قانون و مالکیت خصوصی سر مخالفت میدارد بلکه با مفاهیم خدا و کشور و خانواده و عشق هم بنای ناسازگاری میگذارد. منتها مخالفت وی با این مفاهیم به معنی فتوا به نابودی آنها نیست. بلکه از نظر وی انسان هر گاه بخواهد به این مفاهیم تن تواند دادن اگر باعث شادمانیاش شود ولی سرسپردگی به این مفاهیم وظیفهٔ شخص نیست. "تاکر" در نظریهپردازیهای خویش از دارایی چیست؟ پرودون اثر پذیرفت. او با هرگونه اعمال قدرت از سوی دولت مخالف بود و آن را غیراخلاقی میدانست. تاکر و پیروانش با چهار انحصار اصلیای که آبشخورشان وجود دولت میبود به مخالفت پرداختند: زمین، پول، دادوستد و حقوق پدیدآورندگان. نابودی این انحصارات را مایهٔ از میان رفتن فقر میدانستند.
پانوشتها:
[1]. laissez fair: رویکردی اقتصادی است که طبق ان تراکنش میان افراد خالی از هرگونه دخالت حکومت باید بود. لودویک فن میزس در کتاب کنش انسانی می نویسد: " لسه فر یعنی, بگذار تا انسان عادی خود انتخاب و عمل کند.مجبورش مکن گردن به خواست دیکتاتور نهد"
[2]. آشوری، داریوش؛ دانشنامه سیاسی، تهران، مروارید، چاپ بیست ویکم، 1393، ص 42.
[3]. قادری, حاتم, اندیشه های سیاسی در قرن بیستم, تهران, سمت, چاپ چهاردهم, 1392
[4]. قادری, حاتم, پیشین
[5]. آقا بخشی, علی, افشاری راد, مینو, فرهنگ علوم سیاسی, تهران, نشر چاپار,چاپ سوم, 1389, ص 27
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی, جامعه شناسی سیاست, آنارشیسم اقتدارگریزی
[ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
موقعیت فراز، موقعیت فرود - بخش چهارم
حسین شیران
«جنگهای صلیبی» بهترین و در عین حال بدترین نمونة جنگ «اخیار با اخیار» است! جنگ «اخیار با اخیار» که میگویم در این مورد بخصوص یعنی جنگ میان مؤمنان و پیروان دو دین اسلام و مسیحیت! یعنی جنگ میان مؤمنان و پیروان دو دین توحیدی! یعنی جنگ میان مؤمنان و پیروان دو دین ابراهیمی! یعنی جنگ میان مؤمنان و پیروان دو دین دو دوست، دو برادر، دو همخون و دو همخوان- عیسی روحالله و محمد رسولالله! ... به باور من، همواره باید که این سیل اوصاف را- و بسی بیش از اینها را، در هر کجا که صحبت «جنگهای صلیبی» در میان است بهجایْ یا دستکم پابهپای این عنوان نارسایی که مطرح است جاری ساخت چرا که حقیر معتقدم درک بهتر این ماوقع، به درک تکتک این اوصاف بستگی دارد! کافیست هر آن انسان اندیشمندی یکی دوبار این صف اوصاف را موشکافانه در ذهن خود سان بیند آنگاه بسیار به دور خواهد بود اگر که عرصة آرام ذهنش را، دیر یا زود، در گیرودار خیزش «پرسشهای توفانزا» مغشوش نیابد!
البته که انسان حقیقتجو را هیچ باکی از خیزش این توفانها نیست و نباید هم باشد، چه او خوب میداند «حقیقتجویی عین ماجراجوییست» و هیچ شایستة ماجراجو نیست خوف توفان داشتن، بخصوص آنجا که خود از پیش میداند در راهی که خود به میل خود در آن پانهاده است خیزش توفانهای سهمگین امری بسیار طبیعیست! وانگهی او خوب واقف است که توفان هیچ مانع ماجراجویی نیست بلکه برعکس مایة ماجراجوییست و از این نظر بغایت مهم و ضروری!
چگونه ممکن است راه رسیدن به حق و حقیقت ساده و آسان باشد و اساساً چرا باید باشد؟! سهلالوصول گشتن یک چیز همان و بیارزش شدنش همان! تمام ارزش و اعتبار و افتخار راهیِ این راه بودنها در همین تن به توفان دادنها و توفانی شدنهایش نهفته است و گرنه چه ارزش و اعتباری و افتخاری به رهرو راهی که هیچ تب و تاب و اضطرابی بر آن حاکم نیست! و خود همین است سرّ اینکه راهیان راغب این راه نه فقط هیچ از برابر توفانهایش نمیگریزند بلکه با کمال میل، خود به استقبال آنها رفته و با اشتیاق، تن به توفندگیهای بیپایانشان میسپارند!
با این کار آنها ایمان و آگاهی خود را به این نکته نمایان میسازند که توفانها اگرچه همواره از جای برمیکَنند اما همیشه از راه به در نمیکُنند بلکه گاهگداری هم در کمال خضوع، راهیان را در مسیر صحیح رسیدن به مطلوبشان قرار میدهند! این بقول ما جامعهشناسان به بهترین شکل بیانگر «کارکرد مثبت» توفانهاست!
پایان بخش چهارم
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی دین, جنگهای صلیبی
[ دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
موقعیت فراز، موقعیت فرود - بخش سوم
حسین شیران
اما باز اگر که جنگها یا همان «بیمهابا به دنبال شرّ گشتنها» همه محدود به «اشرار عالم» بود چندان حرفی نبود، چه به هر شکل میشد چنین «توجیه» داشت که به هر حال «جهان خالی از جنگ نیست چون خالی از اشرار نیست»! اینگونه آن مایة ننگ و تأسفی هم که لاجرم در کار است تا حد زیادی تعدیل و تلطیف میگشت و تنها در «اشرار عالم» خلاصه میشد! البته این «اشرار» که میگویم میدانم که میدانید بهر حال، خود نسبیتی در این میان جاریست و به حکم این نسبیت، اینگونه نیست که بالذّات گروهی همیشه «اشرار» عالم باشند و گروهی دیگر همیشه «اخیار» آن! لااقل این را همه در هر سطحی از فهم و شعور، خوب میدانیم که در هر جنگ و نزاعی، بیبرو برگرد، هر گروه و هر مبارزی طرف مقابل خود را فارغ از هر چیزی تنها به جرم اینکه در برابر او قد علم کرده و یا حرفی مخالف حرفش زده است «شرور» خوانده و باز میخواند!
حال اینکه براستی چه کسانی «اشرار» و چه کسانی «اخیار» هستند را به این سادگیها نمیتوان تشخیص داد- بخصوص از «موقعیت فرود»؛ برای داوری صحیح در این خصوص بطور قطع باید خود را تا آنجا که امکانش هست تا به «موقعیت فراز» بالا کشید؛ موقعیتی که در بالاترین و والاترین سطح آن، خود «خدا» جای گرفته است و از این رو بالطّبع «داوری نهایی» هم با خود اوست! ... با این وجود، اینجا ما با قدری جانبداری به نفع دینداران، اصلاً و اساساً از بدو تاریخ تا به اکنون، تمام دینداران عالم را همه «اخیار» فرض میکنیم و وجود مبارکشان را هم بسی برای جهان و جهانیان مغتنم میشماریم و بعد در مقابل اینها تمام غیردینداران عالم را هم بیردخور در زمرة «اشرار عالم» قرار میدهیم. با این تعریف و تمهید اگر که عاملان جنگهای تاریخ بشر را همه اشرار دانیم- البته باز با قدری تسامح و این بار هم به نفع دینداران، در اینصورت در طول تاریخ علیالاصول ما نباید بیش از دو نوع جنگ میداشتیم: 1- «جنگ اشرار با اشرار» و 2- «جنگ اشرار با اخیار».
آیا واقعاً چنین بوده است؟ یعنی که جنگهای عالم همه در دو نوع فوق خلاصه گشته است؟ متأسفانه باید گفت که نه! هرگز! با تاریخ که همراه میشویم به وسعت آن با نوع سومی از جنگها هم مواجه میشویم: جنگهای دینی و مذهبی! یا با استناد به بحث فوق، «جنگ اخیار با اخیار»! اینجاست که ما ناگزیر میشویم بپذیریم که در نهایت تأسف تنها این «اشرار عالم» نبودهاند که مسبب جنگها و غارتها و خونریزیهای طول تاریخ بشر بودهاند، بلکه در واقع امر، به گواهی خود تاریخ، به همان اندازه که پای اشرار در میان بوده و است، به هر شکل، پای اخیار هم در میان بوده و است!
و خود اینجاست که کار تحلیل و تفسیر بر هر محقق بیطرفی دشوار میگردد، چه علیالقاعده آنجا که یک پا یا هر دو پای جنگ، «اشرار» است (منظورم دو نوع «اشرار با اشرار» و «اشرار با اخیار» است) در نهایت میتوان تمام مسئولیت امر را به هر شکل ممکن به پای عامل «اشرار» نوشت و دفتر تحلیل را بست! اما در ارتباط با جنگ «اخیار با اخیار» چطور؟ اینجا که دیگر علیالظاهر از «عنصر اشرار» («شاهکلید شرح شرارتهای عالم») خبری نیست بطور مشخص باید به کدام عنصر دیگر استناد کرد و واقعه را تحلیل کرد!
پایان بخش سوم
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی دین, جنگهای صلیبی
[ پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
موقعیت فراز، موقعیت فرود - بخش دوم
حسین شیران
راستش حقیر از وقتی که «معنا و مفهوم حقیقی دین» را (به ظنّ خود البته) دریافتهام (در اینخصوص به وقت خود در جای دگر مبسوط سخن خواهم گفت) همواره در نزد خویش از «جنگهای صلیبی» (و یا کلاً جنگهای دینی و مذهبی) با عنوان «تأسفبارترین» و «ننگآمیزترین»ِ جنگهای طول تاریخ بشریت یاد کردهام! البته نظر به حقیقت امر، باید اذعان داشت که هر جنگی به هر شکل و دلیلی که رخ دهد بیگمان ننگی است بر پیشانی بشریت! چه هیچ شایستة ابناء بشر نیست که خود را به عنوان تنها موجود «ذیعقل و ذیشعور» کرة خاکی بلکه کل کائنات، «جانشین خدا» بر روی زمین بداند و به این حکم از همه برتر و سرتر، اما آنچنانکه باید و شاید نتواند «آیین همدوستی و همزیستی» را لااقل در حد یک وجب از خاک خدا بجای آورد و مدام کارش بجایی برسد که تن به جنگها و خونریزیهای بیشمار بدهد!
به باور من، بنیآدم اگر آدم باشد بخاطر این همه جنگهایی که بلاانقطاع در طول تاریخ به راه انداخته است و هنوز هم راه میاندازد و بسی بدترش هم راه میاندازد، جای آن دارد که هرگز سرش را میان سایر موجودات بالا نگیرد! چه این موجودات با آنکه عقل و شعور ندارند- و هیچ ادعایش را هم ندارند، همواره آنچه از آنها انتظار میرود را انجام میدهند اما آدمی با اینکه عقل و شعور دارد- کلی ادعایش هم میشود، با اینحال علیالدوام آنچه از او انتظار نمیرود را انجام میدهد! و اما تن به جنگ دادن چیست جز بیهوده از خیر سایة سبز و سفید صلح و صفا گذشتن و بیمهابا خریدار سایة سرخ و سیاه شرّ گشتن! کل کائنات را هم که بگردی سودایی از این بدتر نخواهی یافت که کسی خود به دست خویش خیر و صلاح خود را بگذارد و با اشتیاق شرّ آنچه سزاوارش نیست را به جان بخرد! و خود همین است که جای «تأسف» دارد! بسیار هم جای تأسف دارد!
با این نگاه، به حق، جای آن خواهد بود که «تاریخ بشر» را همه «تاریخ تأسف» دانیم! چه از آغاز تا به انجامش هیچگاه خالی از جنگ نبوده است! و تا بوده چنین بوده است! دل تاریخ پر جنگ و حرفش هم حرف جنگ بوده است؛ حرف جنگ دو برادر، دو قبیله، دو روستا، دو شهر، دو کشور، دو ابرقدرت! ... و نه همواره دو به دو که گاهی هم چند به چند! مگر نه شرح همین واقعهها بوده است که صفحات تاریخ را پر کرده است؟! در اینصورت آیا این خود بمنزلة این نیست که تا بحال جنگ- از هر نوع و در هر سطحش که باشد، خواهناخواه تمام ابعاد زندگی اجتماعی بشر را تحت تأثیر خود قرار داده و تاریخش را هر آنگونه که خود خاسته است ساخته است! و بعد با این حساب آیا واقعاً پربیراه خواهد بود اگر که بگوییم در کل این جنگ بوده است که نیروی محرک تاریخ بشر بوده است؟ بخصوص آنجا که تاریخ خود با تمام طول و تفسیرش مؤید اینست که تا به اینجایش هیچ برگی از آن ورق نخورده است اگر که جنگی رقم نخورده است!!! ...
پایان بخش دوم
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, جامعه شناسی دین, جنگهای صلیبی
[ دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]
موقعیت فراز، موقعیت فرود - بخش اول
حسین شیران
در اثنای بحثهایی که در گروه1 با دوستان داشتیم تا آنجا که یادم هست تا بحال چندین بار از «موقعیت فراز» و «موقعیت فرود» سخن گفتهام! اکنون در این فرصت از محضر «دوستان هماندیش» اجازه میطلبم که قدری بیشتر پیرامون این عنوانی که بکار بردهام و میبرم توضیح دهم!
براستی نمیدانم آیا این عنوان را غیر از من حقیر، کسی هم بکار برده و میبرد یا نه! و اگر که برده و میبرد بطور مشخص چه معنا و مفهومی از آن ایفاد داشته و میدارد! در هر حال، فارغ از این مسأله، من به راه خود میروم و در طی این راه در قالب سطوری که در پی خواهم نگاشت تلاشم بر این خواهد بود که هم دلیل خطور این عنوان به ذهنم را با شما باز بگویم و هم، مهمتر از این، معنا و مفهومی که از آن ایفاد میدارم را و بعد مهمتر از هر دو، کاربرد و یا بقول «جامعه شناسان»، کارکردی که در حین اندیشیدن از آن میتوان انتظار داشت را!
حالا دیگر چند سالی میشود که این ایده و عنوان به ذهنم خطور کرده و رسماً ملکة بیبدیل آن گشته است و دقیقتر اگر بگویم کمی بیش از «شش سال» (قبل از آنکه بخواهم در زمستان سال 1388 وبسایت «جامعه شناسی شرقی» را راه بیندازم، چه به این موضوعی که میخواهم اینجا اشاره کنم پیشتر آنجا در قالب نخستین مطالب وبسایت اشاره داشتهام) و درست زمانی که بصورت اتفاقي فیلم تاریخی «پادشاهی بهشت Kingdom of Heaven» اثر «ریدلی اسکات Ridley Scott» را، خلاف روال معمولی که دارم، به نظاره نشستم!
بطور واقع، در اين فيلم صحنهاي کمنظیر هست که ماندگاری این ایده و عنوان در ذهن من، خودْ یادگاریِ بینظیر تکرار آن یک صحنه است، چه از آن روز تا بحال، بارها و بارها آن یک صحنه در تالار حقیر ذهن من اکران شده است و باز میشود و در این مدت، بجرأت میگویم که هیچ فکر و اندیشهای در آن جریان نداشته است مگر اینکه تأثیر ادراک بیوقفة این اکران را در خود به عیان یافته باشد! اگر که بتوانم این یک صحنه را از متن این فیلم که بعدها به زحمت برای دوباره دیدنش بدست آوردم سوا کنم قول میدهم که از همینجا2 برای شما بزرگواران به نمایش بگذارم- البته جسارت نشود، اگر که تا حالا ملاحظه نفرموده باشید!
موضوع این فيلم «جنگهاي صليبي» است؛ جنگهایی که در اواخر قرن یازده میان مسلمانان و مسیحیان درگرفت و در کمال تأسف، قریب به دویست سال- از 1096 الی 1291 میلادی برابر با 490 الی 690 هجري، طول کشید و در این دورة بس طولانی، هزاران هزار از سپاهیان هر دو طرف را- و بگذار بهتر بگویم هزاران هزار از پیروان هر دو دین را، به بدترین شکل ممکن بدست یکدیگر از میان برداشت! و جالب اینکه هر دو سو، با ایمان و امید مشترک و مشابهی بدست هم از بین رفتند، چه قطع یقین در هر دو سو باورشان داشته بودند که اگر در طی این جنگها بمیرند هیچ زیانی نیست، بطور قطع «پادشاهی بهشت» با آنها خواهد بود! روی دیگر این سکه یعنی سرنوشت طرف مقابل هم، شتر بر بام، بر هر دو طرف معلوم بود: از سران سپاه مقابل بگیر تا آشخورترین سربازشان همه بیتردید بمحض مرگ به «درک» واصل میشوند و به جرم عنادی که با «سپاه حق» میورزند تا دار دنیا هست «جاوید جهنم» خواهند بود!!! ...
جای تأملبرانگیز این داستان اینکه آنها که این وعده را میدادند همه از جانب «خدا» میدادند و هیچ کس از هر دو سو نمیپرسید که چگونه چنین چیزی ممکن است! و جای تأسفبارش اینکه هیچ کس از هر دو سو از آنها نمیپرسید اگر که زنده بمانند چطور؟ آیا اجازه خواهند یافت، شده قدر یک روز و یا حتی یک ساعت به قدر «پادشاهی بهشت» به «پادشاهی اورشلیم» هم بیندیشند؟! ...
پایان بخش اول
🆔 https://t.me/Hossein_Shiran
🌓 https://t.me/orientalsociology
⚛️ https://t.me/OrientalSocialThinkers
پانوشتها:
1. گروه تلگرام «جامعه شناسانشرق».
2. منظور گروه تلگرام است.
برچسبها: جامعه شناسی, جامعه شناسی شرقی, پادشاهی بهشت, جنگهای صلیبی
[ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۴ ] [ ] [ حسین شیران Hossein Shiran ]
[ ]

